سفارش تبلیغ
صبا ویژن

چه خوب به پیش می رانی ام؛آرام و پیوسته،بی آنکه متوجه حرکتی شوم،به مقصد که می رسم،با نگاهی به عقب تازه می فهمم چه مسیری را طی کرده ام،همانطور که نفهمیدم چطور از 50 سانت در بدو تولد به 1 متر و 70 سانت در این سن رسیده ام!چه خوب به پیش می رانی ام ...آرام آرام آرام...

پ ن1:جانم به لب رسید و تنم فرسود
            ای آسمان،دریچه ی شب وا کن!
                   ای چشم سرنوشت،هویدا شو!
                            او را که در منست هویدا کن!                      «نادر نادرپور»

پ ن2:شدیداً به یه همفکری احتیاج دارم،موندم چه کار کنم،از خانواده ی محترم هم که می پرسم به خودم واگذار می کنن،دلم می خواد با یکی مشورت کنم،دوباره شدم مثه گورخری که نمی دونه سیاهه با راه راه سفید یا سفیده با راه راه سیاه!

پ ن3:او را که در منست هویدا کن...


نوشته شده در  جمعه 86/8/18ساعت  12:37 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

ا ح م د ی ن ژ اد آدم شلخته و زشتیست و البته نچسب با خنده ای تصنعی بر لب،او موهایش را رنگ می کند توی اتاقش می نشیند و پا روی پا می اندازد و  هیچ کار دیگه ای انجام نمی دهد،در اتاقش همیشه باز است و هر دختری را که از جلوی اتاقش رد می شود از بالا تا پایین برانداز می کند و انقدر با دقت نگاه می کند که هیچ چیزی از چشمش پنهان نمی ماند،او از هر دختری که از جلوی اتاقش رفت و آمد می کند عکس و آدرس و شماره ی تلفن می گیرد و همه را در یک دفتر برای خودش ثبت می کند و در مواقع نیاز به آنها رجوع می کند و اگر کسی هم به خواسته ی او جواب ندهد عصبانی می شود و او را مجبور به این کار می کند،او هر شب به اتاقهایی که دختران در آن سکونت دارند سر می زند و همه چیز را چک می کند،او هیچ کاری برای کسی انجام نمی دهد و هر وقت از او کاری می خواهند فقط بلد است سخنرانی ترتیب دهد،او می گوید من هیچ کاره ام نمی توانم برایتان کاری انجام دهم باید بالاتر ها تصمیم بگیرند در آن صورت من می توانم اقدام کنم،اما دروغ می گوید او فقط حرف می زند فقط حرف اما هیچ کاری نمی کند...

پ ن1:به من چه،به من چه که فامیلی مسئول خوابگاهمان شبیه فامیلی بعضیهاست!
پ ن2:بعد از چند وقت،پیاده روی امروز با هم تیمی سابقمان آی چسبید آی چسبید...


نوشته شده در  چهارشنبه 86/8/16ساعت  1:19 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

ریاضی
بهم یاد داد که با دقت نگاه کنم،خوب فکر کنم،هر چیزی رو همین طوری قبول نکنم،بهم یاد داد که برای حل یک مشکل می تونه راه های مختلفی وجود داشته باشه اما این رو هم باید در نظر گرفت که به جواب درست رسیدن با درست به جواب رسیدن تفاوت داره و این مهمه که تو برای رسیدن به مقصد نهایی راه درست رو انتخاب کنی...
یوگا
بهم یاد داد به پیرامونم دقیق بشم،زیباییها رو ببینم،آرام باشم و اهل سکوت چرا که با سکوت تا کجاها که نمیشه رفت!در همین سکوت هست که لذت رهایی رو می شه چشید،بهم یاد داد که بیشتر به خودم،به وجودم و روحم توجه داشته باشم و قبل از هر کس دیگه ای خودم رو دوست داشته باشم،بهم یاد داد با تمرین و تمرکز و صبوری،در دراز مدت میتونی کاری رو که در ابتدا از انجامش عاجز بودی بعدها به خوبی و با تسلط کامل انجام بدی،بهم یاد داد عشق است این عالم!...
بسکتبال
بهم یاد داد ارزش زمان رو بدونم،اینکه می شه تو یک ثانیه هم گل زد،اینکه اگر زمین بخوری و بلند نشی،رقیب ممکنه گلی بهت بزنه که دیگه برای جبرانش زمانی نداشته باشی،بهم یاد داد از قدرت ذهن و جسم باید همزمان استفاده کنی و خوب ببینی،همیشه باید سرت بالا باشه تا موقعیتهای مناسب رو ببینی،در عین حال که جلو رو می بینی باید حواست به پشت سرت هم باشه که یهو حریف از راه نرسه و فرصت رو ازت نقاپه...

پ ن های مرتبط با متن:
1-اگه گفتین تو این سه تا چه چیزی مشترکه؟!
2-بسکتبال و ریاضی و یوگا،این چیز ها(البته خیلی بیشتر از این چیزها)رو بهم یاد داد اینکه من چقدر یاد گرفتم...!!!؟؟؟
3-بسکتبال و ری یاضی و یوگا       معجونی شود همچو هم آوا!!!

پ ن های نا مرتبط با متن:
1-خدا را،آسمانا!پرده بفکن
مرا از چشم اخترها نهان کن
تنم در کوره ی خورشید بگداز
مرا پاکیزه دل،پاکیزه جان کن                  «نادر نادرپور»
2-امروز صورتی ام،سر تا پا،هم لباسم،هم دلم!
3-دوباره می پرسم:«کسی که مثل هیچ کس نیست» با «کسی که مثل هیچ کس است» چه فرقی داره؟


نوشته شده در  دوشنبه 86/8/14ساعت  11:30 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

1-وقتی میخوایم یه جمله رو منفی کنیم طوری که معنی عکس بده فعلش رو منفی می کنیم...
مثلاً «تو شبیه من هستی» و «تو شبیه من نیستی»
.
.
.
داشتم فکر میکردم با منفی شدن فعل جمله ی زیر آیا بازم این دونفر با هم فرق می کنن؟
«کسی که مثل هیچ کس نیست »و «کسی که مثل هیچ کس است»...

پ ن:به نظر شما این دو نفر چه فرقی با هم دارند؟

2-رفتم پیش استاد گردنم رو کج کردم سعی کردم صدام هم با ناله و سوز و گداز باشه که حرفم رو قبول کنه!گفتم استاد من شنبه ها با شما کلاس دارم خوب؟بعد من از گرگان میام خوب؟بعد اونجا تو آموزشگاه هم تدریس می کنم خوب؟بعد چون کلاسم شنبست من نمی تونم آموزشگاه تدریس کنم خوب؟بعد اگه اینطور باشه من موقعیت کاریم رو از دست می دم خوب؟...همینطور که زل زده بود به من و نگاه عاقل اندر سفیه می کرد،گفت آخرش؟آخرش رو بگو چه کاری از دست من بر میاد؟
-قربون آدم چیز فهم،می شه من به جای شنبه،یکشنبه بیام خوب؟
+مرض خوب، اینو از همون اول می گفتی،هیچ موردی نداره.
من رو داری خوشحال و خندان،آخه اینجوری فقط یک شب تو خوابگاه می موندم،اما اگه شنبه کلاس داشتم باید سه شب تو خوابگاه می موندم.(خیلی فکرتون رو واسه اینکه چطور می شه اگه کلاس  یکشنبه باشه من یک شب اونجام و اگه دوشنبه باشه سه شب خسته نکنین!)
هفته ی قبلش سین جان هم نبود من تک و تنها بودم(بچه های دیگه هم بودن ها،اما بازم تنها بودم!)،بعد پا شدم واسه خودم غذا آوردم، یه روزنامه پهن کردم و شد سفره ی دانشجویی و شروع کردم غذا خوردن،از شانس خوش ما از بین تمام برگهای روزنامه،من ویژه نامه ی کودکش رو پهن کرده بودم،در حین خوردن مطالبش رو هم می خوندم،آخی یه نقاشی های رنگ و وارنگ کشیده بودن،جدولش رو هم همش رو بلد بودم!
بعد که غذام تموم شد،بند و بساط غذا رو گذاشتم کنار و روزنامه رو برداشتم شروع کردم خوندن...
خروس خوش صدا...
یه روز آقا خروسه که از خواب پا می شه شروع می کنه به خوندن اما صداش عوض شده بود و می گفت قی قی لی قی قی،بعد ناراحت می شه(الهی من بمیرم!)بعد می ره پیش خانومش به اون می گه خانومش تا می شنوه غش می کنه و به هوش که میاد از شوهرش می خواد که دیگه جلوی اون نخونه(نامهربون،بی احساس،...)بعد آقا خروسه غصه دار می شه میره بیرون(غمت رو نبینم)،همه مسخرش می کنن،بعد از یه چهارراه رد می شه می بینه آقا پلیسه سوتش رو گم کرده،اون می ره به پلیس می گه که من به جای سوتت بخونم؟،پلیسه قبول می کنه،شب خسته میاد خونه(من بگردم تو رو !)و تا فرداش که می خواست از خونه بره بیرون واسه این که خانومش ناراحت نشه نخوند(همچنان می گردیم تو را!)بعد فرداش اتوبوس بوقش خراب می شه،خروسه به جای بوق اتوبوس،می خونه،دیگه طوری می شه هر کسی کاری در این زمینه داشت میومد و به آقا خروسه می گفت،تا اینکه یه روز خانوم مرغه که می ره بیرون می بینه شوهرش به همه کمک می کنه،خوشحال می شه و به شوهرش افتخار می کنه،بعد از شوهرش می خواد که با هم برن خونه که براش بخونه!(آخی آخی،احتمالاً ماچش هم کرده اما واسه بچه ها بد آموزی داره ننوشته بودن،چرا ننوشتن؟بوسیدن بد آموزیه؟!همونه محبت کردن بلد نیستیم دیگه،از بچه گی یادمون ندادن!)...
هم آوا:خوش به حالشون رفتن خونه،حتماً الان هم دور میز ناهار نشستن دارن غذا می خورن،جوجه هاشونم دورشونن و خونشونم کلی شلوغه(بغض)من دلم خونمون رو می خواد،دلم دور هم غذا خوردن می خواد،دلم سر و صدای ما جون و می جون رو می خواد،دلم مامی رو می خواد که بگه موقع غذا خوردن نخندین،سر به سر هم نذارین،دلم پدر جون می خواد...(خوبه ننوشتن ناهار چی داشتن وگرنه دلم اونم می خواست)

پ ن:تو چرا غمگینی؟!
دلخوشی ها کم نیست...


نوشته شده در  شنبه 86/8/12ساعت  12:51 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

بی اعتمادم؟خوب آره،اما تقصیر من نیست،بس بچگیم کارتون پینوکیو رو دیدم و سادگی و اعتماد اون رو به روباه مکار و گربه نره و آسیبهایی که از این اعتماد دید،که می ترسم،می ترسم اعتماد کنم،همه رو یا روباه مکار می بینم یا گربه نره!

پ ن1:دلم اون خانوم مهربونِ کارتون پینو کیو رو می خواد،اسمش چی بود؟!
پ ن2:درسته تو زندگی هم گربه نره و روباه مکار هست هم خانوم مهربون،اما تشخیص اینا از هم شرطه!
پ ن3:یکی از آرزوهای بچیگیم که هیچوقت بهش نرسیدم می دونین چی بود؟این که خانوم لورا تو کارتون سرندیپیتی رو ببینم خیلی دلم می خواست بدونم چه شکلیه،اما هیچ وقت نشونش ندادن!


نوشته شده در  چهارشنبه 86/8/9ساعت  1:22 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

رو یه تابلو نوشته شده بود،
«ما لسانمان باید لسان نصیحت باشد»           «!!؟!!»
دلم می خواست زیرش با اسپری بنویسم...گوشتان چطور؟!


نوشته شده در  دوشنبه 86/8/7ساعت  11:34 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

عاشق تک درختهای وسط مزرعه یا توی دشتم،
خودخواهم که تنهایی ات برایم لذت بخش است؟
باشد،عاشق تک درختهایی هستم که رویش کلاغی لانه دارد،
اینجور هم تو تنها نیستی،هم من از دیدنت غرق لذت می شوم،هوم؟!

پ ن:مگر حتماً باید موسی باشی تا با درخت همکلام شوی؟!


نوشته شده در  شنبه 86/8/5ساعت  12:46 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

آنقدر غرق طوفانیم که حتی وقتی آرامشی هم فرا می رسد با ترس می گوییم آرامشِ قبل طوفان است!

پ ن1:طوفانی در راه نیست آرام بگیر،آرام بگیر دوستِ من...
پ ن2:
هیس!...مبادا که تَرَک بردارد...


نوشته شده در  پنج شنبه 86/8/3ساعت  11:35 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

تو خیابون دیدمش و خاطره ی ترم اول برام تداعی شد...
کلاس ریشه های انقلاب داشتیم،کلاسمون از بچه های ریاضی و عمران تشکیل می شد تک و توک رشته های دیگه هم بودن،بچه های ریاضی که تقریباً هممون ترم اولی بودیم و بچه های عمران هم ترم بالایی،فرد مذکور هم که عامل بالا رفتن فشار خون دخترهای کلاسمون بود یه پسر رشته ی عمران بود،نمی دونم این آقا چه مرضی داشت که همش می خواست اثبات کنه خانوم ها ناقص العقلن!نمی دونم هم این مرض از کجا نشئت می گرفت،شاید یه مسئله ی شخصی بود!هر جلسه هم می رفت در این مورد کلی مطلب از این و اونور حفظ می کرد می رفت بالا منبر و با استاد بحث می کرد،ما هم ترم اولی،بی سر زبون اونم یه پسر پررو و بی ادب که اصلاً نمی شد باهاش بحث کرد فقط هی می شنیدیم و حرص می خوردیم،استادمون هم یه آقای مجردی بود هرزگاهی از خانومها دفاع می کرد،هرزگاهی اونم کرمش می گرفت،جوری بود بعد کلاس همه دخترا خونشون به جوش اومده بود.
تو کلاس معمولاً خانومها جلو می شستن و آقایون عقب،یه سری اومدیم تو کلاس دیدیم چند تا از دخترها دست به یکی کردن ردیفهای آخر رو گرفتن که پسرها برن جلو بشینن،فقط دو سه صندلی آخر خالی مونده بود،پسرها که میومدن تو کلاس با تعجب نگاه می کردن،دو سه تاشون که همون صندلی های باقی مونده ی آخر کلاس رو گرفتن و بقیه هم رفتن جلو،استاد اومد تو کلاس و درس رو شروع کرد،بعد از استاد همون پسر عمرانی پررو با دوستاش اومدن تو کلاس،رفتن صندلیهای ردیف اول رو گرفتن رو کولشون گذاشتن و بردن آخر کلاس،یه سر و صدایی شده بود،استاد هم برگشت بهش گفت آخه آقای ...چه کاریه! صندلی رو گرفتی رو کولت سر و صدا و گرد و خاک هم که راه انداختی خوب پسر جان بیا همین جلو بشین دیگه...
در همون لحظه من با صدایی رسا گفتم اونوقت می گه خانومها ناقص العقلن.تمام دخترهای کلاس برام دست زدن.آخیییییییییییییییییییش دلم خنک شد.اون پسر متوجه نشد کی این حرف رو زد اما بعد اون روز دیگه بالا منبر رفتنش در مورد ناقص العقل بودن خانمها نبود!
ظاهراً فرد مذکور با یکی از بچه های همون دانشگاه ازدواج کرده،آخ دلم می خواست تو خیابون که دیدمش برم جلو بگم آقای عقل کل می بینم که با یه به قول خودت ناقص العقل ازدواج کردی!آدمی که یه ناقص العقل رو واسه ادامه ی زندگیش انتخاب می کنه،نباید به عقلش شک کرد؟!!!

پ ن:اما...حوض نقاشی من پر ماهیست!


نوشته شده در  سه شنبه 86/8/1ساعت  3:18 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

هی تو!من آدم احساساتی و ساده ای نیستم،خواستم بگم یه دختر می تونه منطقی باشه با روحی لطیف...چند بار تکرار کن یادت بمونه!

پ ن:دلم بسی تنگ بود...


نوشته شده در  دوشنبه 86/7/30ساعت  11:7 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

<   <<   11   12   13   14   15   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
نمی دانم
مادر که می شوی
اوووف
مثال نقض
هجوم افکار
نوشتن
[عناوین آرشیوشده]