سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

بزرگی هایت را دیده ام ، کمکهایت را ، این که هوایم را داشته ای ، اما نمی دانم این کلمه پرسشی  "چه می شود " چرا رهایم نمی کند؟!

می دانم باید کاری کرد اما نمی دانم چه، تو که می دانی چه کنم، بگو که من نمی دانم آنچه تو می دانی.

الحق گاهی ترسها از روی نادانیست !


پ ن: ثبت کردم تا بعد که جواب پرسشم (چه می شود) را زندگی کردم بیایم و اینجا را ببینم و بخندم و بگذرم ...


نوشته شده در  جمعه 94/11/30ساعت  11:38 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

ساعت 8 صبح و همه جا آرام است، صدای گنجشکهای روی درخت تنها صدای موجود در خانه ام است، از ساعت 6:30 بیدارم، نه اینکه خوابم نیاید، فقط برای همین آرامش اول صبح و خلوت کردن با خودم بیدار شدم،تجربه اش کردین؟! دوستش می دارم.

ساعت 7 با یک پیاده روی کوتاه تا نانوایی محل، دو تا نان گرم خریدم، خیابانها هم آرامش داشتند، دیگر صدای فواره آب داخل میدان به راحتی شنیده می شد، نه ترافیکی بود و نه قیل و قالی.

صبحانه خودم را مهمان نان گرم و پنیر و گوجه و خیار کردم، چای سبزم هم الان داخل ماگ دوست داشتنی ام در حال آمده شدن است.

قدیم، در دوران مجردی، داشتن چنین صبحی خیلی عادی بود، آنقدر عادی که حتی به چشمم نمی آمد.

اما، مادر که می شوی، صبحت با چشم گشودن فرزندانت می افتد روی دور تند و همه زمانت می شود وقف آنها، آن وقت است که داشتن چنین صبحی می شود یک صبح آرام و رویایی که فقط متعلق به خودت است ...


نوشته شده در  جمعه 94/1/21ساعت  8:26 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

چرا باید بودن در جمعی را تحمل کنم که هیچ لذتی از آن نمی برم؟

گفتم دیگر نمی خواهم در دوره ها شرکت کنم، آدمهایی که با هیچ کدامشان وجه مشترکی ندارم ، راحت شدم ...

مقایسه می کنم این جمع امروز را با آن جمعی که شنبه در همایش بسکتبال دور هم بودیم این کجا و آن کجا ...

 

پ ن 1: مریم! مریم! مریم! اگر بدانی چه قدر کیف کردم، اگر بدانی چه قدر خوشحال شدم وقتی کامنتت را دیدم. اجازه دارم کامنتت را در پستی جداگانه بگذارم و از تو بنویسم؟ برایم بنویس مسابقاتتان کجاست؟ اگر گرگان باشد با کله می آیم !


نوشته شده در  چهارشنبه 93/12/13ساعت  12:37 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

قسمت جالب دوره ای که در آن شرکت کردم آن بود که بعضی از سخنرانان، مثال نقض حرفهای خودشان بودند!!!


نوشته شده در  پنج شنبه 93/11/30ساعت  8:50 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

وقتی که مغز پر است از حرف، حرفهایی که گفته و نوشته نشده، آن حرفها هجوم می آورند بر سر انگشتانت، هر کدام اولویت خودشان را در نظر می گیرند، یکی سوقم می دهد به نوشتن فلان موضوع که مغزم را درگیر کرده، یکی دیگر می پرد وسط که نهههه، من را بنویس . این می شود که از هر کدام یک نیم خط می نویسی و بعد پاکش می کنی ... و در آخر هیچ ...

پ ن : با اینکه از رمزی نوشتن خوشم نمی آید نمی دانم چرا  دلم می خواهد برای حرفهایم قفل بگذارم! 


نوشته شده در  شنبه 93/11/11ساعت  4:17 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

نوشتن خوب است. نوشتن خیلی خوب است. روی کاغذ خالی می شوی. کمترین حسنش آن است که صداهای درونت خاموش می شوند. هیییس. سکوت ...

 همه را بالا می آوری و خلاص ...


نوشته شده در  سه شنبه 93/11/7ساعت  9:59 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
نمی دانم
مادر که می شوی
اوووف
مثال نقض
هجوم افکار
نوشتن
[عناوین آرشیوشده]