سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
کسی که مثل هیچکس نیست
 
   1   2      >

شنبه 7 آبان 90 , ساعت 3:40 عصر

آمدم نوشتم از روزهای سختی که گذراندم، اما همه اش پرید ...روزهایی که گاه خودم هم باور نمی کنم توانایی گذراندنش را داشتم، روزهایی که کابوسی بودند برایم، روزهایی که لحظه لحظه اش با اشک همراه بودند ...42 روز از زندگی من بدون حتی یک لبخند کوچک گذشت ، فرصت شود می آیم می نویسم آن روزهای سخت بی لبخند را.
بگذریم، مهم نیست ، مهم این است که من الان مادر دو تا پرنسس بند انگشتی هستم ، کوچولوهایی که برای پا گذاشتن به این دنیا خیلی عجله داشتند ..کوچولوهایی که معجزه زندگی ام شدند ...کوچولوهایی که نشانه ای شدند از بزرگی و عظمت پروردگارم، کوچولوهایی که هر بار نگاهشان می کنم ایمانم به قادر مطلق بودنش بیشتر می شود...


جمعه 26 فروردین 90 , ساعت 7:57 عصر

گفت:"غده بزرگیست باید عمل کنی."
نگران بودم، اما خودم را کنترل کردم، بیشتر از من اطرافیان نگران بودند، شب پر استرسی بود. فردایش باید می رفتم بیمارستان برای عمل.
اتاق شماره 9، وارد که شدم دلم گرفت،خیلی.موقع اذان ظهر بود، وضو گرفتم، همانجا روی تخت شروع کردم به نماز خواندن. اشکهایم سرازیر شدند دلم به اندازه تمام دنیا گرفته بود. مامی دلداریم می داد، مریض تخت بغلی خانم میانسالی بود می گفت گریه نکن، شما هنوز جوانی و تجربه نداری، زود خوب می شوی، انشاالله ختم به خیر می شود...اما هیچ چیز جز اشکهایم آرامم نمی کرد. دل نگران عزیزی بودم که در وجودم بود.
ساعت 2 بود که ویلچری آوردند و صدایم زدند که آماده شوم.
جلوی در مامی از زیر قرآن ردم کرد، دست امید و مامی را محکم با دستانم فشردم و وارد اتاق عمل شدم. حتی به صورتشان هم نگاه نکردم...
اتاق عمل سرد بود. می لرزیدم. دکتر بیهوشی آمد با نگرانی ازش پرسیدم من باردارم آیا بیهوشی باعث سقط می شود با صدایی که در آن نه مهربانی بود و نه امید، گفت البته بخصوص اینکه اگر در ماههای اول باشد، دیگر چیزی نفهمیدم ...با سوزشی که احساس می کردم به هوش آمدم، بعدا برایم تعریف کردند که همه اش گریه می کردی و می گفتی دکتر گفته بچه ات از بین می رود...
به خاطر شرایطی که داشتم نمی توانستم از مسکن استفاده کنم، برای دردم دکتر برایم شیافی تجویز کرد که آن را هم به خاطر نازنینم استفاده نکردم و درد را به جان خریدم و درد کشیدم و درد کشیدم و درد کشیدم که او برایم بماند...
سخت بود، منتظر جواب بودیم برای نوع غده...خدا را شکر به خیر گذشت. و جای بخیه ای ماند که تجربه ای باشد، که بدانم روزگار است دیگر، که این نیز بگذرد، که قدر سلامتی را بیشتر بدانم و این که اگر امروز صحیح و سالم راه می روم فردا معلوم نیست در چه حال و روزی باشم پس حال را غنیمت بدانم و از لحظه لحظه اش و بودن در کنار کسانی که دوستشان دارم لذت ببرم...
پروردگارا! موقع اذان است، صدایش را می شنوم، دلم را همراه می کنم با تو و با تمام وجود می خواهم تمام مریض ها را شفا دهی و این هدیه آسمانی که در وجودم قرار دادی برایم حفظ کنی و کمکم کنی و صبری عنایت کنی که این روزهای سخت بگذرد و روزگار خوشی در پی باشد و من بتوانم هدیه تو را محکم در آغوش بگیرم و سجده شکر به جا آورم...به امید روزهای روشن


پ ن:برای همه و من دعا کنید... 


شنبه 30 بهمن 89 , ساعت 9:41 عصر

خواستم امروز را ثبت کنم، آن لحظه که از شوق تمام وجودم می لرزید، آن لحظه که ما جان و می جان سر میز شام اشک می ریختند، آن لحظه که پدر جون می بوسیدم و چشمانش برق می زد، آن لحظه که مامی صدایش پای تلفن می لرزید. آن لحظه که تو در آغوشم کشیدی و آن لحظه که سجده شکر به جا آوردم به خاطر این همه لطف و بزرگی ات معبود من...


پ ن 1: امروز برای خودم هدیه ای خریدم، یه یادگاری از این روز خاطرانگیز، یک دستبند با سنگهای سبز که روی چاکرای آناهاتا(چاکرای قلب) تاثیر می گذارد.


پ ن 2: مگر غیر  از این است که تو قلب منی...


شنبه 23 بهمن 89 , ساعت 1:23 عصر

1- چند روزه حسابی خانوم شدم، پنجشنبه شب برای شام مهمان دعوت کردم ،دو مدل غذا درست کردم با یک سری مخلفات، خانه هم حسابی مرتب و روبه راه بود، کارهایم که تمام شد یک عود روشن کردم و رفتم حاضر بشوم تا مهمانها بیایند. آمدند، خوب بود، خوش گذشت. جمعه هم مهمان داشتم به خوبی از عهده آن هم بر آمدم، چند روزه هم افتادم به جان سوراخ سمبه های خانه (منظور همانا کمد و کشوها می باشد) همه را مرتب کردم کلی لباس و وسیله استفاده نشده داشتم همه را می خواهم رد کنم برود، پارسال که تازه وسایلم را می چیدم هنوز خانه برایم غریبه بود نمی دانستم چه کار کنم، حتی تا مدتها موقع آشپزی فکر می کردم از کدام قابلمه استفاده کنم یا برای صرف غذا چه ظرفهایی را در بیاورم. اما حالا خانه برایم آشنایی شده دوشت داشتنی، برای همین الان خیلی بهتر می توانم برای جا به جایی وسایل و تزئینا خانه تصمیم بگیرم دیگر مثل پارسال ناشی نیستم.


2- دچار خودسانسوری شدم، دلم می خواهد بیایم از اتفاقات و خاطراتی که در دانشگاه برایم اتفاق می افتد بگویم اما کار است دیگر، الان همه وبلاگ خوان شده اند، بزند یکی از شاگردانم با توجه به مطلبی که من می نویسم بشناسدم آن وقت خر بیاور و باقالیها را بار بزن! از فردا کل دانشگاه پر می شود و دیگر نمی شود آمد و اینجا نوشت... 


3- برف بازی جمعه هفته پیش را دوست داشتم خیلی حتی خرگوشی که با برفها هم درست کردم دوست داشتم...


4- خدایا تو از آرزوهای من آگاهی و من از لطف و کرمت به خودم...برای همین، ناامیدی برایم کلمه ای غریب و ناآشناست...


5- نگرانی چیزی از غصه فردا نمی کاهد شادی امروزت را تباه می سازد.


 


چهارشنبه 7 مهر 89 , ساعت 11:26 صبح

چه غمگین است وقتی می بینی تمام عکسهایی که پدرجون از ما گرفته ، تار افتاده است. (این را من گفتم و ما جان تایپ کرد و دعوایمان کرد و گفت جانم به قربانت به نکات مثبت بیاندیش  و به جای جمل? بالا جمل? زیر را بنویس و خودش این چنین تایپ کرد :)
" چه شیرین است وقتی صبح بر میخیزی و میبنی همان دستان پدر را می توان از نزدیک بوسید و بویید و خندید ! "

پ.ن : چه حالی می دهد که تو همچون پادشاهان قدیم راه بروی و بگویی و ما جانی باشد که همچون کاتبان قدیم گفته هایت را مو به مو تایپ کند و صد حیف که می جان در خانه نیست وگرنه می توانست به عنوان ملیجک دربار دراختیارمان باشد!


چهارشنبه 13 مرداد 89 , ساعت 12:0 عصر

نمی دانم این مشکلی که من دارم واقعا مشکل است؟! معضل است؟! یا نوعی مرض است؟!
از مهر تا خرداد که از صبح تا غروب درگیر کار بودم، غرمان می آمد که کاش این تعطیلات تابستان زودتر بیاید و خستگیمان در برود، حال که در تعطیلات به سر می بریم باز غرمان می آید که اه! این تعطیلات کوفتی کی تمام می شود...
حالا من مانده ام که...
الف. پیر شده ام آیا؟
ب. غرغرو شده ام آیا؟
ج. ذات آدمیزاد چنین است آیا؟
د. دور از آدمیزادم آیا؟


 


پنج شنبه 20 خرداد 89 , ساعت 3:46 عصر

داشتم وبلاگها را می خواندم، ناگهان دیدم به جای صفحه مانیتور، دارم یک عدد لیوان محتوی شربت آبلیمو را نظاره می کنم، گفت بخور ببین خوب شده، نوشیدم، بسی خنک بود و بسی حالش را بردم، همانطور که داشتم شربت را می نوشیدم همچون پیشی ای صورتش را به صورتم می کشید و می بوسیدم، با تمام احساسم گفتم...
-امید! یک جمله بگو تو وبلاگم بنویسم.
+ چی بگویم؟
-نمی دانم، هر چی که دلت می خواهد فقط می خواهم ثبتش کنم اصلا فکر کن یک یادگاری، چه می دانم یک جمله قصار!
(قیافه ای متفکرانه به خود گرفت، منتظر بودم که امید تمام احساسش را بریزد داخل یک جمله و به زبان بیاورد، به ناگه گفت...)
+جهل به قانون رافع مسئولیت نیست.
(من را داری هاج و واج نگاهش کردم)
+آها! از آن جمله ها بگویم! آخر می دانی باید کمی بیشتر فکر کنم این جمله  چون در راستای کارمان می باشد گفتنش نیازی به فکر کردن نداشت!
 و من مانده ام این جمله قلمبه بیشتر فکر می خواهد یا یک جمله ساده و سلیس عاطفی!


 


یکشنبه 16 خرداد 89 , ساعت 10:31 عصر

هیچوقت هیچ کسی را نفرین نمی کنم اصلا کلمه لعنت توی دهانم نمی چرخد اما این بار فرق می کند این بار دلم می خواهد با صدای بلند فریاد بزنم:


لعنت به تو، لعنت به ذات پلید تو، لعنت به تو که برای همه بد می خواهی، امیدوارم همه ی آن بدیها پتکی بشود بر سرت و بر زمین بکوبدت و نابودت کند... 


پنج شنبه 6 خرداد 89 , ساعت 12:4 عصر

دیشب هوس کردم فرنی درست کنم، امید هم دلش کیک می خواست، هر دو اش را درست کردم، امید گفت زنگ بزن به مامی بگو بیایند اینجا، زنگ زدم گفتم وقت شام درست کردن ندارم به صرف کیک و فرنی بیایید، آمدند، دور هم گفتیم و خندیدیم و بازی کردیم و خوردیم...کیکش خوشمزه بود اما فرنی یک جوری بود، خوشگل بود اما خیلی خوشمزه نبود شیرینی اش خیلی کم بود بعد فهمیدم میزان شکر و آرد برنج را جابه جا ریختم...دیشب تا دیر وقت اینجا بودند همین شد که امروز امید نرفت سر کار! الان هم رفته بیرون کولر ماشین را درست کند. من هم آمده بودم که نمره های بچه ها را وارد سایت کنم اما سر از اینجا در آوردم. الان هم کلی ظرف داخل سینک ظرفشویی است که باید بشورمشان. فردا تولد خواهر شوهر است هنوز کادویی برایش نخریدم . امروز بعد از ظهر هم 4 تا 6 سالگرد پسر عموی امید است. شب هم 8.5 تا 10.5 شام دعوتیم. فردا مامی این ها مهمان دارند از دوستان خوانوادگیمان است قرار است ناهار برویم بیرون و بزنیم به جنگل.باید آرایشگاه بروم. این کلاس مربیگری یوگا هم هنوز تمام نشده است.جای شکرش باقی است کلاسهای دانشگاه هفته دیگر تمام می شود...مممم بیچاره استادهای حق التدریس، حوصله دکترا خواندم هم ندارم آن هم اینجا با این همه پارتی بازی.سه هفته است نه پیاده روی رفته ام نه کلاس ایروبیک، دارم چاق می شوم اصلا مگر می شود با امید زندگی کرد و چاق نشد هم خوش غذاست هم می خواهد همراهی اش کنی هم اگر تو نخوری او نمی خورد تو هم دل نداری او نخورد این است که می خوری که او بخورد بعد می بینی چاق شدی بعد به خودت می گویی ای کارد به شکمت بخورد، خوب همراهی اش نمی کردی!هیچ زمانی در زندگی ام انقدر وزنم نوسان نداشته همه اش داریم با هم کلنجار می رویم هی می رود بالا هی می آورمش پایین و داستان همچنان ادامه دارد. امید الان می آید ناهار درست نکردم.سه تا گلدان گل در خانه داریم دوستشان می دارم یکی از آنها خشک شد اما دو تای دیگر همینجور دارند زاد و ولد می کنند و من قربان صدقه شان می روم.ظرفها صدایم می کنند.موبایلم دارد زنگ می خورد. امید بود کولر ماشین درست شد اما یک از خدا بی خبر آینه بغل را شکسته.ناهار درست نکردم.امید گفت تا  نیم ساعت دیگر می آید. همچنان صدایم می کنند ظرفها را می گویم....آمدم بابا جان آمددددددددددددم.      


پ ن: چه ترافیکی داشت مغزم!


یکشنبه 9 اسفند 88 , ساعت 12:0 عصر

«امشب،
          
 سبدهای خالی سکوت را
                                            
 لبریز از همهمه آواز می کنیم
و اگر
         
   کمی مددمان کند خدا
فردا،
           
فردای دیگری آغاز می کنیم » 
 هیچ عروسی ای به اندازه عروسی خودم شام نخورده بودم و هیچ شامی به اندازه شام عروسی ام بهم نچسبیده بود، فکر کن دو نفری نشستیم روبه روی هم غافل از همه دنیا و آدمهاش و کلیه مخلفاتش! آی خوردیم آی خوردیم آی خوردیم، حتی دسرهای رنگ و وارنگ هم نتوانستند از زیر دستمان فرار کنند!
 هیچ عروسی ای به اندازه عروسی خودم شلنگ تخته نینداخته بودم، با امید هم طی کرده بودم که خودش را آماده کند تا بتواند آن شب پا به پای من شلنگ تخته پرانی کند. گفته بودم بدم می آید از این عروسهای زیادی خانوم که دست روی دست می اندازند و  ملیحانه می خندند و هی باید خواهش و التملسشان کنی تا تکانی به خود بدهند.
سخت ترین قسمتش فیلمبرداری در فضای سبز بود فکر کن با آن لباس عروسی که یک تن وزنش بود، با کفش پاشنه بلند، با آن ریخت و قیافه جینگیل مستون به من می گوید« بدو»... بدوم؟ خلاصه دویدم و دویدم
گفت چطور بود؟ گفتم یک عمر توی مسابقات بسکتبال دویدم اما هیچ کدام به سختی این نبود!
گفت پس همان است، ورزشکاری که به این خوبی از عهده اش بر آمدی آخر اولین عروسی هستی که این صحنه را فقط یک بار ازش فیلمبرداری می کنم تا 20 بار هم رکود داشته ام!
خلاصه خیلی سخت بود گهی باید همچو کبک خرامان خرامان راه می رفتیم و گهی همچو اسب چهار نعل!
از این و آن خیلی شنیده بودم که آدم از عروسی اش هیچ چیز نمی فهمد، خستگی و استرس نمی گذارد لذت ببری، فقط اطرافیان لذت می برند. اما به نظر من اصلا این جور نبود با برنامه ریزی و واگذاری کارها به افراد مسئولیت پذیر خودتان هم می توانید در عروسیتان حالش را ببرید. 


 


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ