سفارش تبلیغ
صبا

«امشب،
          
 سبدهای خالی سکوت را
                                            
 لبریز از همهمه آواز می کنیم
و اگر
         
   کمی مددمان کند خدا
فردا،
           
فردای دیگری آغاز می کنیم » 
 هیچ عروسی ای به اندازه عروسی خودم شام نخورده بودم و هیچ شامی به اندازه شام عروسی ام بهم نچسبیده بود، فکر کن دو نفری نشستیم روبه روی هم غافل از همه دنیا و آدمهاش و کلیه مخلفاتش! آی خوردیم آی خوردیم آی خوردیم، حتی دسرهای رنگ و وارنگ هم نتوانستند از زیر دستمان فرار کنند!
 هیچ عروسی ای به اندازه عروسی خودم شلنگ تخته نینداخته بودم، با امید هم طی کرده بودم که خودش را آماده کند تا بتواند آن شب پا به پای من شلنگ تخته پرانی کند. گفته بودم بدم می آید از این عروسهای زیادی خانوم که دست روی دست می اندازند و  ملیحانه می خندند و هی باید خواهش و التملسشان کنی تا تکانی به خود بدهند.
سخت ترین قسمتش فیلمبرداری در فضای سبز بود فکر کن با آن لباس عروسی که یک تن وزنش بود، با کفش پاشنه بلند، با آن ریخت و قیافه جینگیل مستون به من می گوید« بدو»... بدوم؟ خلاصه دویدم و دویدم
گفت چطور بود؟ گفتم یک عمر توی مسابقات بسکتبال دویدم اما هیچ کدام به سختی این نبود!
گفت پس همان است، ورزشکاری که به این خوبی از عهده اش بر آمدی آخر اولین عروسی هستی که این صحنه را فقط یک بار ازش فیلمبرداری می کنم تا 20 بار هم رکود داشته ام!
خلاصه خیلی سخت بود گهی باید همچو کبک خرامان خرامان راه می رفتیم و گهی همچو اسب چهار نعل!
از این و آن خیلی شنیده بودم که آدم از عروسی اش هیچ چیز نمی فهمد، خستگی و استرس نمی گذارد لذت ببری، فقط اطرافیان لذت می برند. اما به نظر من اصلا این جور نبود با برنامه ریزی و واگذاری کارها به افراد مسئولیت پذیر خودتان هم می توانید در عروسیتان حالش را ببرید. 

 


نوشته شده در  یکشنبه 88/12/9ساعت  12:0 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
نمی دانم
مادر که می شوی
اوووف
مثال نقض
هجوم افکار
نوشتن
[عناوین آرشیوشده]