سفارش تبلیغ
طراحی وب هاست ایران

...می روم دنبالش،کادو ها را نشانم می دهد،بچه می شوم درست همسن شکوفه،واااااااای یک دفتر خوشگل،آخی شکوفههههههه این عروسک چه قدر خوشگله،اوه چه صدایی هم از خودش در میاره!!می خندد از ته دل،آره هم آوا جون این یکی عروسکمم ببین،ناااااااازی،شکوفه!منم دلم خواست،خیلی خوشگلند،چشمم می افتد به پازل،جیغ می زنم!شکوفهههههههههه پااااااااازل،وااااااااااااای.این بار من هم ذوق زده می شوم،چشمهای شکوفه برق می زند..
ساعت 10 بود،موقع خداحافظی لاله بهم گفت چند تا از این بچه ها از یک موسسه ی دیگر آمده اند،باید بروند موسسه ی خودشان،می خواهد آژانس زنگ بزند،می گویم من می رسانمشان.
ما جان و شکوفه جلو می نشینند و 4 نفر دیگر هم عقب،طولانی ترین مسیر را برای رساندنشان انتخاب می کنم که دوری هم در شهر زده باشند.
چراغ قرمز شد و ما هم متوقف،یاد عروسکی می افتم که خریده بودم برای اینکه به بچه ی دوستم کادو بدم،یهو ذهنم جرقه می زند،آن عروسک را کادو می دهم به شکوفه،برای بچه ی دوستم دوباره کادو می گیریم،همینطور که از فکر بکرم ذوق زده شده بودم،یهو یکی از بچه ها از صندلی عقب مرا از دنیای افکارم بیرون کشید و گفت،آرزوم این است که این چراغ هیچ وقت سبز نشود،با تعجب می پرسم چرا؟می گوید آخر این جا خوب است می توانی ماشین ها را ببینی که بالا و پایین می روند،آدمها را ببینی و لذت ببری،دلم می خواهد همیشه اینجا باشم پشت چراغ قرمز!
یکی از علائم رانندگی که همیشه ازش متنفر بودم همین چراغ قرمز است،همیشه پایم را روی پدال گاز فشار می دادم که نکند یک وقت چراغ قرمز شود مجبور به توقف شوم،از آن شب،دیگر تنفری ازش ندارم،چرا که همین چراغ قرمز ممکن است آرزویی باشد برای دخترکی...حالا دیگر پشت چراغ قرمز با دقت نگاه می کنم و سعی می کنم ببینم دنیا را از چشم آن دخترک...
می پیچم داخل خیابان جام جم(سوپر سحر)که بچه ها از آن بالا،شهر را ببینند،خلوت است،صدای ضبط را کمی بیشتر می کنم و شیشه ها را کمی پایین می دهم،شروع می کنم به بشکن زدن!هنوز آنقدر با من صمیمی نشده اند که همراهیم کنند!صدای پچ پچ و خنده شان از پشت می آید دارد می رقصد!شکوفه هم نگاهم می کند و می خندد،می رسیم آن بالا که شهر گرگان پیداست،آسمان تاریک شب که ماه را یک گوشه ی زلفش سنجاق زده است،خانه هایی که چراغهایشان روشن است،خانوده هایی که در آن خانه ها زندگی می کنند،خانواده!و چه کلمه ی غربیست برای این دخترکان همراهم...
یکیشان می گوید،وای خدااااااااااااا اینجا چه قدر زیباست،کاش می شد تا صبح اینجا نشست و به آسمان خیره شد،از آن شب آسمان آنجا را هم از چشم آن دخترک می بینم!
حرکت می کنم به سمت خانه که کادوی شکوفه را بگیرم،پارک می کنم،ما جان بدو بدو می رود سمت خانه که کادو را بیاورد،شکوفه می پرسد اینجا خانه ی شماست،خانه ی ما!خانه!خجالت می کشم بگویم آری!اما می گویم!آن دیگری می گوید خوش به حالتان کاش خانه ی ما هم اینجا بود،چه جای آرام و قشنگیست،آب دهانم را غورت می دهم  و هیچ نمی گویم،از آن شب فکر می کنم محل زندگیم رویای آن دخترک است!از آن شب محیط زندگیم را هم از چشم آن دخترک می بینیم.
شکوفه چشم از در بر نمی دارد که ما جان بیاید و کادو اش را ببیند،می گویم قبول نیست چشمانت را ببند،می بندد،ما جان می آید برای آنکه شکوفه کلک نزند دستمال سرش را از روی سرش می کشم روی چشمانش، می خندد،عروسک را بغل می کند،عروسک چاق نرمیست،با انگشتانش لمسش می کند،صدای خنده اش هیجانش را نشان می دهد،دستمال سرش را می دهد بالا،محکم آن اسب آبی خپل را بغل می کند،نگاهم می کند،لبخند می زند،مرسی،لبخند می زنم،مبارکت باشد دختر نازم...
دلم می خواهد ببرمشان نهار خوران یک دوری بزنیم اما می ترسم مسئولشان ناراحت شود که چرا دیر آمدند،بی خیال می شوم حرکت می کنیم به سمت موسسه،هر بار که می خواهم بپیچیم به راست و به آینه بغل سمت راست نگاه کنم شکوفه هم صورتش را بر می گرداند به طرف من و می خندد،خنده ی معصو مانه اش را دوست دارم.
سر کوچه نگه می دارم که پیاده شوند،خداحافظی می کنند،شکوفه تشکر می کند،دور می شوند دست تکان می دهیم برای هم،داخل موسسه که می شوند حرکت می کنم سمت خانه...
در مسیر برگشت مقایسه می کنم آرزوهای آنان را با آرزوهای خودم،آرزوهای کوچک دست نایافتنیشان را...
پ ن:از مدتها قبل در این فکر بودم که از بهزیستی نامه بگیرم آخر هفته ها شکوفه یا هر کدام از بچه ها را که شد بیاوریم خانه،آن شب با هم شام برویم بیرون،تفریح کنیم،بخندیم،بچشد معنی خانواده را لااقل برای یک روز!اما ترسیدم!ترسیدم با باز شدن پایشان به محیط بیرون و چشیدن طعم داشتن خانواده،زندگی در موسسه  برایشان سخت شود،الان طعم خیلی از خوشیها را نمی دانند،اما اگر بچشند طعمش را و بدانند چه قدر دورند از آن ،برایشان خیلی سخت تر است،می دانم،خیلی خیلی سخت تر...بی خیالش می شوم...


نوشته شده در  جمعه 86/12/10ساعت  10:49 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

لاله زنگ زد که 5 اسفند تولد 6 تا از دخترهای فلان موسسه ی خیریست،یک خانمی که دخترش امسال به علت آنفولانزا فوت کرد(اصلا ربطی به بی گازی نداشت ها خدایی ناکرده!)و تولد دخترکش 5 اسفند بود قرار شده زحمت کیک را بکشد(چیزی ته دلم فرو می ریزد،تصور ناراحتی آن مادر در غم از دست دادن دخترش و کار زیبایی که روز تولد او انجام داد) ،بقیه مسئولین موسسه هم بقیه کارها را انجام می دهند،می گویم کادو؟گفت مسئولین موسسه گفتند چون مخارج تولد زیاد شده به جای کادو،پول بدهید بهتر است،می گویم آخر بی کادو که نمی شود،گفت یک سری کادو هم گرفتیم،از پول هایی که جمع می شود مقداریش را صرف هزینه ها می کنیم و ما بقی را برایشان دوباره کادو می گیریم‍.
ساعت 7 بود با لاله و استاد و چند نفر دیگر قرار داشتیم،وقتی زنگ موسسه را زدیم و وارد شدیم صدای جیغ و ویغ و خوشحالیشان از حضورمان دچار هیجانم کرده بود!
بچه های موسسه حدوداً 30 نفر بودند،30 نفر که به هر دلیلی از نعمت داشتن خانوده محروم بودند،یاد تولد ما جان افتادم که گرگان نبودم،به بدبختی خودم را برای روز تولدش رساندم که کنار هم باشیم،همه با هم!یک خانواده...
بین بچه ها شکوفه را دیدم،شکوفه ی کوچک،بغلش می کنم و می گویم من را شناختی؟«بله،آن شب شام آمده بودیم آنجا که شما هم بودین یادمه»
می گویم آن 6 نفر که امشب تولدشان است را به من نشان می دهی؟با ذوق و شوق می گوید تولد منم هست،این بار بغلش می کنم و می نشانمش روی پایم و می بوسمش.چند ساله شدی؟8 ساله
بعد با ناراحتی گفت،برای تولدم خیلی کادو نیاوردن،این را که گفت دلم می خواست اول لاله را خفه کنم بعد خودم را که چرا به حرفش گوش دادم،گفتم چی دوست داری؟گفت:عروسک(یاد آن شب می افتم که برای شام آمده بودند،یک عروسک بزرگ آنجا بود شکوفه گرفتش و مربی اش دعوایش کرد که به چیزی که مال تو نیست دست نزن و آن خانم که عروسک برای دخترش بود از ترس اینکه شکوفه آن عروسک را بخورد!برش داشت و برد!و شکوفه آرام کنارم خزید و با یک لبخند کوچولو نگاهم کرد و سرش را پایین انداخت و ...منی که خونم به جوش آمده بود)پازل،میدانی هم آوا جون من عاشق پازلم.
همین طور که توی بغلم نشسته بود سرش را نزدیکتر  آورد و گذاشت روی شانه ام و گفت شما چه بوی خوبی می دهید و من فکر می کنم بوییدن من بهانه اش بود!دلش آغوشی می خواست... 
آنجا با بچه ها رقصیدیم،شمع فوت کردند،دست زدیم،خندیدیم(گرچه بیشتر خنده ام تصنعی بود!)شام یه ساندویچ کالباس که خودشان درست کرده بودند خوردیم،کیک خوردیم،بچه ها کادوهایی که لاله برایشان خریده بود باز کردند،بعضی از دختر ها هم چند تا از همکلاسهای مدرسه شان را دعوت کرده بودند،کادوهای آنها را هم باز کردند...
شکوفه دوباره آمد کنارم،اول یک جوری با چشمهایش نگاهت می کرد انگار اجازه می خواست برای اینکه کنارت بنشیند بعد که لبخندت را می دید و مطمئن می شد که اجازه یافته می نشست کنارت،گفتم کادوهات کجاست؟من که توی آن شلوغی ندیدم چه کادویی گرفتی،می دود سمت اتاق که کادو اش را بیاورد،می روم دنبالش...ادامه دارد


نوشته شده در  پنج شنبه 86/12/9ساعت  5:23 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

ندیدن دلیل نبودن نیست.

پ ن:همتی بایدت!


نوشته شده در  چهارشنبه 86/12/1ساعت  11:34 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

بچه مدرسه ای که بودم بس شنیده بودم که اگر کار بدی کنی خدا دوستت ندارد،می روی جهنم،تو را در آتش می سوزانند،مار و عقرب و هزار جک و جانور دیگه می اندازند به جانت،اگر با دست کار بدی انجام دهی از دست آویزانت می کنند!اگر ...
می ترسیدم تو را تو خطاب کنم!فکر می کردم گناه دارد،همیشه می گفتم الهی به امید شما!!!
راستی چرا؟چرا در کودکی ما را انقدر از تو ترسانده اند؟چرا تو را خدای مجازات کردن معرفی کردند؟چرا با نام بزرگی چون تو ما را می ترساندند؟
با تو می شود راحت تر از اینها حرف زد،اصلاً دلم می خواهد با تو دعوا بگیرم هان؟مگر آدم با آنها که دوست ترشان می دارد بیشتر بحثش نمی شود؟دیگرانی که مهم نیستند بحثی و دعوایی با آنها نداری!دلم می خواهد خودم را برایت لوس کنم،تو نازم را بکشی تا در دلم را باز کنم و بگویم آنچه که باید بگویم،دلم می خواهد با هم بخندیم از آن خنده ها که صدایمان تا ته دنیا برود!دلم می خواهد وقتی ناراحتم تو هم ناراحت باشی از ناراحتی ام.
می دانی خدا؟من اعتقاد دارم«آدمها همچون تک درختی در بیابان هستند»هر چه قدر هم دور و برت را مادر و پدر و همسر و فرزند و دوست و عشقت و ...پر کنن اما این تنهایی کاملاً محسوس است امکان ندارد طعمش را نچشیده باشی این تنهایی فقط با تو پر می شود و نه کس دیگری.
دلم می خواهد با تو برقصم،نه این رقصهای سوسول بازی ها،نه،دلم رقص سماء می خواهد با صدای دف ،دلم می خواهد برقصیم و مست شویم و بچرخیم و بچرخیم و بچرخیم دور هم عاشقانه...مگر نه اینکه تو عاشق بندگانت هستی؟
دلم می خواهد یک روز با هم برویم پیاده روی،آخر می دانی؟مناظر زیبایی آنجاست می خواهم تحسینت کنم و بپرسم چطور آنها را نقاشی کردی...خوش به حالت پای هیچ کدام از نقاشیهایت را امضا نکردی اما همه می دانند نمی تواند کار غیر تویی باشد!

دلم می خواهد با هم تاب بخوریم،و به من بگویی آیا خیلی لذت دارد که تو از آن بالا نظاره گر همه چی هستی؟حتماً لذت دارد دیگر،من که تاب کمی اوج می گیرد میرود بالا،خوش خوشانم می شود تو که همیشه آن بالایی!
دلم می خواهد یک موقعهایی بزنی تو گوشم،یک موقعهایی هم ببوسی ام.
می دانی خدا؟دلم آغوشت را می خواهد،دلم می خواهد سر به زانویت بگذارم،آه...کاش می شد،فکرش را بکن!در بغل خدا باشی!بعد او موهایت را نوازش کند و بگوید بنده ی من بگو...


نوشته شده در  سه شنبه 86/11/30ساعت  12:14 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

چه ساده لوحم من که انتظار داشتم حقٌم به اندازه ی تلاشم باشد...

پ ن:بیچاره دل من!


نوشته شده در  یکشنبه 86/11/28ساعت  12:43 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

بچه ترم هفت اما درس و مشق دانشگاه را بی خیال شد و فقط نشست برای کنکور کارشناسی ارشد که هفته ی دیگر برگزار می شود خواند،حتی در ایام فرجه های این ترم هم درسهای دانشگاه را نخواند،فقط شب امتحان هر درس یک نگاهی به کتابهایش می انداخت،چون برای ارشد نیتش این بود که تغییر گرایش دهد و این منوط به تلاشی دو برابر بود،دیروز یکی از دوستانش زنگ زد و گفت فلان درس و فلان درس را افتاده ای!این طفلک ما هم دپرس و عصبانی بود شدید،چون با این تفاسیر مشروط می شد و ترم بعد هم بیش از 14 واحد نمی توانست بر دارد و قاعدتاً 9 ترمه می شد و رویای قبولی در آزمون ارشد می رفت داخل حبابی و از او دور می شد و تقی در هوا می ترکید!
هی می آمد از من می پرسید چه کار کنم؟هی غر می زد،عصبانی بود و کلافه،کتابهای تستش را هم جمع کرد و بیخیال کنکور ارشد شد،همش غر می زد چه الکی بسکتبال را این ترم گذاشتم کنار،کاش می رفتم، کاش ال می کردم کاش بل می کردم!
کلی بدو بیراه بار استاد مربوطه کرد!کلی باهاش حرف زدم که راضی شد فعلاً بیخیال درسهای ارشد نشود،تست می زد اما بی حوصله و بی انگیزه،امروز صبح قرار بود نمره هایش وارد سایت شود،وارد سایت شدیم نمره ی یکی از آن فلان درسها وارد شده بود 10!جیغمان به هوا بلند شد،قیافه اش دیدنی بود،کلی قربان صدقه ی استادش رفت،اما هنوز استرس مشروط شدن را داشت،2 تا از درسهایش مانده بود،نیم ساعت بعد دوباره وارد سایت شدیم دیدیم نمره آن فلان درس بعدی هم هست 10!دیگر جیغ بود و داد و هوار و صدای مامی که با تعجب می پرسید چی شدهههههههه؟چشمهایش از خوشحالی برق می زد،قربان صدقه ی استادش می رفت که به عمرم اینجور قربان صدقه ی ما نرفته بود تا دیروز از آرایش چشم مضحک استادش ایراد می گرفت حالا داشت قربان صدقه ی چشمان شهلای استادش می رفت!اما استرس همچنان به قوت خودش باقی بود نمره درس بعدی تعیین می کرد مشروط شدن و یا نشدنش را،چند دقیقه بعد نمره درس بعدی هم اعلام شد 13 و این یعنی خداحافظ مشروطیییییییییی،دهانش باز مانده بود،جیغ و ویغ و بغل و ماچ و رقص و خلاصه همه چی براه بود!
ظهر لم داده بودم روی کاناپه،صدای ماس ماسکم در آمد،دیدم یکی از بچه های کلاس برایم اس ام اس زده که تبریک درس تحقیق در عملیات پیشرفته را 13 شدی!این نمره آن هم از دست استاد دیوانه ای چون بابا لنگ دراز یعنی خیلی!گر چه انتظارم بیش از این بود،اما بس تصحیح اوراقش مدل دار است و غیر قابل پیش بینی باید همین نمره را روی سرت بگذاری و حلوا حلوایش کنی!از دوستان دیگر خبر می گیرم بین 6 نفر از دخترکان کلاس دو نفرمان پاس کردیم،بقیه با نمره ی 11 افتادند!
چند بار قبل او در بغلمان ولو شد این بار من بودم که پریدم بغلش!
خلاصه اینکه از همینجا رسماً اعلام می کنم،امروز یعنی 14 فوریه مصادف با 25 بهمن « روز جهانی بشکن و بالا بنداز» نامگذاری شد دیگر نشنوم روز والنتاین و این سوسول بازیها را!

پ ن i:یک روز که فرد فوق الذکر امتحان داشت،به محض اینکه امتحانش را داد آمد خانه و روی تختش ولو شد، چون شب قبلش هم تا دیر وقت بیدار بود به محض اینکه سرش را گذاشت خوابش برد،3 ساعت بعد بیدار شد بلند و بی وقفه و پر استرس داد می زد هم آوااااااااااااااا هم آوااااااااااا منم که از ترس دست و پایم را گم کرده بودم دویدم سمت اتاقش،بهم گفت« تو رو خدا بی شوخی بگو من رفتم امتحان دادم و آمدم و خوابیدم یا هنوز نرفتم و خواب ماندم»!!!!!وقتی دید از خنده روی زمین ولو شدم و اشکام سرازیر شده خودش فهمید چه خبر است!
پ ن ii:اگر بفهمد این موضوع را اینجا نوشته ام!گرچه اسمش را که ننوشتم شناسایی نمی شود!!!


نوشته شده در  پنج شنبه 86/11/25ساعت  10:22 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

من و ما جان با هم بودیم،برای اینکه به ترافیک نخوریم از کوچه پس کوچه می آمدیم،داخل یکی از کوچه ها پسر گردن کلفتی را دیدیم که مادرش را با لگد و بد و بیراه به سمت خانه مشایعت می کرد!مادرش با گونه های سرخ،آرام،سر به زیر انداخته بود و هیچ نمی گفت،دلم می خواست بروم،بزنم توی گوشش و بگویم مردانگی فقط به پشت لب و قدرت بازو نیست...

پ ن 1:آی با آهنگهایی که برنامه ی «خاطره ها »ی شبکه پی دی اف هر شب می گذارد زندگی می کنیم آی...
پ ن 2:ایضاً برنامه «شبستانه» ی رادیو فرهنگ...

 


نوشته شده در  چهارشنبه 86/11/24ساعت  12:2 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

والا در جواب سوال پست قبل مبنی بر اینکه«اجازه می دهید تشکرمان را از لطفتان به بعد موکول کنیم ؟»یکی از دوستان چنان «خیر» کت و کلفتی گفتند که راستش به تعویق انداختن بیشتر را صلاح ندیدیم و بر آن شدیم که کمی قربان صدقه تان برویم!

هیچ سالی به اندازه ی امسال تبریک تولد نداشتم،دروغ چرا؟!کیف کردم آن هم از نوع گوش مخملی اش!
صبح 1 بهمن پدر جون بهم اس ام اس داد «دختر گلم،تپش قلب بابا،تولدت مبارک» و من که تنها عکس العملم در جواب محبتهای پدری فقط زر زر است،اشکم در آمد.
مامی هم اس ام اس داد«به پدر جون زنگ بزن بگو دردم شروع شده (این جمله را که خواندم قلبم آمد توی دهانم آخر مامی دیشب زانو اش درد می کرد،با خواندن این جمله دو زاری ام نیفتاد!)چون وقت زایمانمه بیاد منو ببره بیمارستان تا گلم به دنیا بیاد و یکی از بهترین روزهای زندگیم رو ببینم و بابت این لطف خدا،شکر به جا بیارم.گل خوش بوی من تولدت مباااااااااااااااااارک.»
ما جان هم صبح تا چشمم را باز کردم آمد بالای سرم و بوسیدم و تولدم را تبریک گفت.
می جان با اینکه کلی کار و درس داشت آن روز برایم یک غذای خوش مزه درست کرد.این کار از جانب می جان که اهل آشپزی نیست یعنی خیلی کار یعنی کلی ابراز علاقه!
دوستای زیادی بهم اس ام اس دادن،از مشهد،بابل،تهران،گرگان(نبووووووووود؟!یکی جا خالی داریم ها!)
فکرش را بکن همکار مامی هم بهم اس ام اس داد و من مانده بودم چطور تولد من یادش بود!
یا ف که هم تیمی ام بود در دانشگاه آن هم سال 81-82 وقتی اس ام اس داد و تولدم را تبریک گفت!چند بار اسمش را خواندم که مطمئن شوم خود دلقکش است!
و کلی دوستهای دیگر که دیدن اسم اس هایشان هم ذوق زده ام کرد و هم متعجب!
بعد هم که آمدم اینجا،کامنتها و ایمیل های زیبایتان را دیدم و خر کیف شدنم کامل شد!
تازه دو تا ایمیل کادو شده هم داشتم!یکی آهنگهای زیبایی که« آزاده ی عزیز» برایم فرستاده بود،آن دیگری هم حاوی دست خط زیبای «...است!» بزرگوار بود.
ممنونم کیلو کیلو برای گرم (به فتح گاف و میم)گرمِ محبتتان...

پ ن:چه خوب است بودنتان و چه خوبتر همیشه بودنتان...


نوشته شده در  یکشنبه 86/11/21ساعت  3:20 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

1-فارغ گشتیم ز امتحان           همچو زن از زایمان!
2-نمی دانم چرا دست و دلم به نوشتن نمی رود،فکرم مشغول است بدون آنکه فکر خاصی در سرم باشد!(کسی مرا فهمید آیا؟!)
3-از آنجایی که اگر کسی را دعوت کنم و دعوتم را لبیک نگوید به دماغ مبارکمان بر می خورد تا جایی که در توانم باشد و شرایط اجازه دهد سعی می کنم دعوت یک دوست را بی جواب نگذارم،بدین منظور از همین جا اعلام می دارم
دوست دو حرفی عزیز ننوشتنم را دلیل بر رد دعوتت نگذار،رد دعوتت دو دلیل دارد،یکی اینکه مغزم خسته است و نمی توانم بزرگ بنویسم(اینجا هم نیاز است که کسی مرا بفهمد،چنین کسی یافت می شود؟!)دوم اینکه در اینگونه موارد سکوت را دوست تر می دارم...

پ ن1:اجازه می دهید تشکرم از لطفتان(عطف به پست قبل و کامنتهای دوست داشتنی تان )را موکول کنم به پستی دیگر؟فقط در اینجا همین را بگویم که کلی از دیدنشان کیفور شدم...
پ ن2:اگر این مدت نام هم آوا را در کامنتدانیتان ندیدید بر ما خرده نگیرید،می آیم به همه تان سر می زنم،یکی یکی و کم و کم!


نوشته شده در  جمعه 86/11/19ساعت  2:9 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

من؟
«من هم آوا ربع قرن سن دارم!»
سالهای قبل در این روز در مورد خودم و حس و حالم می نوشتم امسال گفتم در مورد دوستانم قلم برقصانم...

اگر کسی بیاید صفحه ی کامنتهایم را باز کند و مشخصات آن کامنتها را برایم بگوید بدون آن که من صفحه ی کامنتهایم را ببینم از روی گفته های آن شخص با توجه به شناختی که از دوستانم در این مدت پیدا کردم می توانم حدس بزنم این کامنت از آنِ چه کسیست:

اگر آن شخص بگوید:فرد مورد نظر هراز گاهی می آید وبلاگت را می خواند اما رد پا نمی گذارد!!!در هر بیست یا سی پست شاید یک کامنت از او ببینی و معمولاً اهل سکوت است...من بدون هیچ شک و تردیدی می گویم:نجمه ی همدل
اگر بگوید:دو حرف را چسبانده به هم می گوید اسمم است!آخر کامنتهایش هم معمولاً می نویسد «سری بزنید خوشحال می شم» و  چند تا گل هم می گذارد...
من هم می گویم:طه ی مهربون
بگوید:اولش می نویسد« سلام خانومی»،آخرش هم برایت گل می گذارد.
می گویم:
حورای نازنین
اگر بگوید:در اکثر موارد اولین نفر است در صفحه ی کامنتدانی،کامنتهایش معمولاً طولانیست،خط به خط می خواند و نظر می دهد و ساعت کامنتهایش معمولاً 12 شب به بعد را نشان می دهد.
می گویم:«...است!»عزیز و صد البته هنرمند
بگوید:همش تو را اذیت می کند!و علاقه ی عجیبی به همدستی با حورا برای اذیت کردن تو دارد!
می گویم:
رضای عزیز و البته بی آزار!
بگوید:در کامنتهایش معمولاً حرفهای بزرگان را می نویسد،یک موقعهایی هم بحث ارشد و زیر دیپلم و این چیزها را پیش می کشد.
می گویم:
استاد عزیز عمو نسلی
بگوید:کامنتهایش این طور شروع می شود«سلام همشهری عزیزم» و خیلی با احساس کامنت می گذارد.
می گویم:
آزاده ی دوست داشتنی.
بگوید:هرازگاهی می آید و می نویسد« چطوری خانوم ورزشکار »یا می نویسد« چطوری ریاضیدان بزرگ».
می گویم:
مریم که به زودی مامان می شود.
بگوید:روحش لطیف است و با دقت است و تیز بین،این ها را می شود از کامنتهایش فهمید.
می گویم:
نمی دانم داناست.

 

پ ن منو:دوستان دیگری هم هستند که هنوز خیلی نشناختمشان و از کامنتهایشان هنوز کشفشان نکردم.
پ ن دی:برای ترتیب اسامی فوق هیچ دلیل خاصی وجود ندارد ...
پ ن تری:در عنوان این پست هیچ ایهامی به کار نرفته است،منظور از «میلاد من»همان «تولد من»می باشد!بعداً نیایید بگویید میلاد کیست؟!

سوال-اگر یک واحد به25/1 (یک بیست و پنجم)سن هم آوا اضافه شود می شود عمر وبلاگ هم آوا تا این روز،وبلاگ هم آوا امروز چند ساله شد؟!


نوشته شده در  دوشنبه 86/11/1ساعت  12:0 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
نمی دانم
مادر که می شوی
اوووف
مثال نقض
هجوم افکار
نوشتن
[عناوین آرشیوشده]