سفارش تبلیغ
صبا

سینا کوچولوی شاد و شیطون رو تخت بیمارستان غمگین و کسل در حالی که یه ریز غر می زد دراز کشیده بود هر چی براش میاوردن از غذا و آبمیوه و ...نمی خورد و فقط نق می زد، اطرافیان بهش می گفتن سینا بخور اگه نخوری دکتر میاد آمپولت میزنه ها بعد دردت میاد باز گریه می کنی ها.
چند دقیقه بعد پرستار برای تزریق آمپولِ سینا میاد تو اتاق،سینا شروع می کنه جیغ و ویغ و گریه،مامانش بغلش می کنه و می گه آمپول که ترس نداره اصلاً هم دردت نمیاد!!!و همه ی اون اطرافیان هم حرفش رو تایید می کنن!

پ ن1:این روزها احساس مفید بودن می کنم و این بهم انرژی می ده.
پ ن2:من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است...
پ ن3:تعداد بازدیدکنندگان وبلاگم از شماره شناسنامه ام هم گذشت!
پ ن4:قبلاً کتابی می خوندم که کلی پی نوشت داشت غر می زدم که این چیه،پی نوشت از خود متن صفحه بیشتره،اما حالا می فهمم پی نوشت گذاشتن چه کیفی داره!
پ ن5:بچه داره ذوق می کنه چه کارش دارین؟!اصلاً یه پی نوشت دیگه هم بذار!
پ ن6:چششششششششششششم.


نوشته شده در  چهارشنبه 86/3/30ساعت  2:28 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

کاش می شد بغض رو هم با لیوان آب فرو داد...

پ ن:اسم وبلاگ منم رفت تو لیست وبلاگهای بروز شده با تشکر از سعید حاتمی.


نوشته شده در  سه شنبه 86/3/29ساعت  12:37 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

درِ فلزی شیشه ی خیار شور رو هر چی سعی می کنم نمی تونم باز کنم.
هم آوا:پدر جووووووون بیا درِ این شیشه رو باز کن.
چند دقیقه بعد...
هم آوا:پدر جوووووووون  بیااااااااا،درِ این شیشه ی سس رو هم نمی تونم باز کنم.
باز هم چند دقیقه بعد با حالتی نالان...
هم آوا:پدر جوووووووون درِ این شیشه هم باز نمی شه میاااااااااای؟
باز هم پدر جون میاد و در شیشه رو 3 سوت باز می کنه می گه دختر تو منو با در باز کن اشتباه گرفتی،می گم خوب چه کار کنمممممممممم؟نمی تونم درشونو باز کنم.
پدر جون از آشپزخونه می ره بیرون،همون موقع صدای زنگ در میاد،من با صدایی که توش بدجنسی موج می زنه در حالی که نمی تونم جلوی قهقه ام رو بگیرم می گم پدر جووووووووونم!
می گه این یکیو که دیگه خودت می تونی!

پ ن1:کاش همه ی شیشه ها درش پلاستیکی بود این در فلزی ها خیلی سخت باز می شن و همیشه حضور یه آقا ضروری،همچین آدم حرصش می گیره،2 ساعت کلنجار می ری با درِ شیشه اما باز نمی شه،یک عدد آقا ظاهر می شه درٍ شیشه 3 سوت باز می شه.
پ ن2:من نمی دونم چرا تا آدم کاری رو نمی تونه انجام بده یا از کاری خسته می شه همه ورزشکار بودنو می کوبن تو سرت!!«وااااااااااا! تو دیگه چرا تو که دیگه ورزشکاری»انگار هیچی نباید ورزشکا را رو خسته کنه یا کار سختی نباید باشه که ورزشکارا از عهدش بر نیان. 


نوشته شده در  دوشنبه 86/3/28ساعت  12:38 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

زمان:چندین سال پیش    مکان:خونه قبلی
من و مامی و زن دایی و پسرش خونه بودیم بقیه بیرون بودن،هوا خوب بود در و پیکر و پنجره منجره ها همه باز بود یهو یه فروند سوسک اومد تو خونه،من بلند شدم و شروع کردم دویدن،دیدم پشت سرم صدای پا میاد می دونستم مامی و زن دایی اونقدر نمی ترسن که اینطور بخوان بدَوَن،برگشتم دیدم بَه!پسر دایی هم داره دنبال من می دَوه اینور و اونور.همون موقع خاله سوسکه رفت نشست رو پرده،منم که اینجور موقعها حاضرم از ترس بمیرم اما کرم بریزمرفتم لای پرده رو آروم با ترس و لرز باز کردم طوری که خودم اون طرف پرده قرار بگیرم که سوسکه پشتش بِهم باشه!و پسر دایی طرف دیگه که سوسکه اونجاست.پسر دایی داشت با دقت نگاه می کرد که من که انقدر می ترسم دارم چه کار می کنم که منم همون موقع با انگشت سبابه یه ضربه نه چندان محکم به پرده زدم و سوسکه شروع کرد پرواز طرف پسر دایی...اونم یه دادی زد و شروع کرد دویدن عین اسب  یورتمه می رفت.من که همونجا از دیدن این صحنه نشستم رو زمین حالا نخند کی بخندمامی و زندایی هم همینطور...
حالا این پسر دایی مذکور مزدوج شده یادم نبود از خانومش بپرسم این،هنوزم از سوسک می ترسه یا نه؟!!
فکر کن حالا اینا بعد از این که بچه دار هم شدن یه شب دور هم نشستن و گل می گن و گل می شنون یهو یه فروند سوسک وارد بشه و همشونم از سوسک بترسن،غاز غاز غاز لیک لیک لیک قطار شن و بدَوَن اینور بدَوَن اونور.یا مثلاً خانومش از سوسک نترسه،سوسک رو بگیره دنبال شوهرش چه کیفی می ده اینجور موقعها کرم ریختن،من که حاضرم از ترس بمیرم اما این کارو انجام بدم.

پ ن1:قابل ذکر است که پسر دایی نامبرده 3یا 4 سالی از من بزرگتره و اون موقع هم که این اتفاق افتاد فکر کنم دیگه 20 یا 21 سال رو حتماً داشت!

پ ن2:چه قدر دلم واسه آقایون می سوزه چون خانوما ازشون انتظار دارن که از چیزی نترسن و سوسک و مارمولک و ملخ و هر جک وجونور دیگه ای که میاد تو خونه رو بگیرن حالا خدا می دونه شاید خیلیاشونم بترسنا اما خوب واسه قیافه گرفتن هم شده مجبورن این کارو انجام بدن!!!


نوشته شده در  جمعه 86/3/25ساعت  12:51 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

رفتم تو آشپزخونه،مامی پای گاز داشت آخرین سری کتلتها رو سرخ می کرد،از پشت دستم رو حلقه کردم دور کمرش و سرمو گذاشتم رو شونش. یهو چشمم به کوچکترین کتلت افتاد به مامی گفتم یادته بچه بودم منو خر می کردی می گفتی این کتلت کوچولو رو واسه تو درست کردم و من هیچ وقت متوجه نمی شدم که چون مایه کتلت تموم می شد و فقط کمی از اون می موند واسه همین آخرین کتلت از همه کوچکتر بود و نصیب من می شد، می خنده و می گه هنوزم این کتلت کوچولو واسه خودته نگاش میکنم و لبخند می زنم و می گم هنوزم دلم می خواد مثله بچه گیام خر شم!!!کتلت کوچولو رو میخورم و می بوسمش و از آشپزخونه میام بیرون...


نوشته شده در  چهارشنبه 86/3/23ساعت  11:15 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

دوست آن باشد که گیرد دست دوست      در پریشانحالی و درماندگی

یه جورایی بیت بالا رو قبول دارم این که دوست کسیه که تو سختی و ناراحتی کنارت باشه و تو اینجور مواقع حتی فقط حضورش،این که بدونی هست،برات آرامش باشه رو قبول دارم اما یه چیز دیگه ای که بهش  اعتقاد بیشتری دارم اینه که دوست واقعی و خوب اونیه که تو شادی ها کنارت باشه و از شادی و موفقیت تو شاد بشه،قلباً شاد بشه و تظاهر نباشه.
دیدم آدمهایی رو که با ناراحتیم اظهار همدردی و ناراحتی کردن اما موفقیتم و شادیم چندان شادشون نکرده از پارسال به این نتیجه رسیدم و تصمیم گرفتم فقط سختیها و ناراحتی ها رو محکی برای سنجش خوب بودن یا بد بودن دوستانم قرار ندم و بیشتر اونا رو تو شادیهام بسنجم.
کتاب زهیر از پائولو کوئلیو رو قبل از اینکه به این نتیجه گیری در مورد دوست برسم نخونده بودم بعد اینکه این کتاب رو خوندم،دیدم یه قسمتش چه قدر قشنگ پائولو اعتقاد من رو در این مورد ساده و شیوا نوشته.
«دوست واقعی کسی است که موقع پیشامدهای خوب کنار آدم است،کسی که کنار ما بالا و پایین می پرد و به خاطر موفقیتهای ما شادی می کند.دوست کاذب کسی است که با آن قیافه ی غمگین و آن همدردی فقط در لحظه های سختی ظاهر می شود و در واقع مشکلات ما تسلایی است برای زندگی نکبت بار خویش»


نوشته شده در  دوشنبه 86/3/21ساعت  11:14 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

دلم از بعضی مسائل این دنیای مادی گرفته بود انقدر که دیگه بغض کرده بودم  و اشکم داشت در میومد از اونجایی که دوست ندارم کسی اشکامو ببینه اینجور مواقع پناه می برم به اتاقم و ولو می شم رو تختم آروم و بی سر و صدا اشک می ریزم  یا می رم حموم زیر دوش و اشکام با قطره های آب همراه می شه  و وقتی میام بیرون کسی نمیفهمه گریه کردم اما امروز نشد یکی از این دو راه رو انتخاب کنم.ما جون  و می جون امتحان داشتن مامی و پدر جون هم سر کار بودن خودمم امروز آموزشگاه کلاس نداشتم خونه بودم رفتم آشپزخونه که ناهار درست کنم پیاز رو گرفتم و شروع کردم پوست گرفتن،اشکام انگار راه گریزی پیدا کردن و سرازیر شدن.پیازش اونقدر تند هم نبود اما واسه اشکای من بهانه خوبی بود که بگم به خاطر پیاز اشکم در اومده،خلاصه ناهار رو درست کردم.اومدم پای کامپیوتر به چند تا وبلاگ نگاه انداختم و نمی دونم چه طور شد و از کدوم وبلاگ سر از اینجا در آوردم وارد تالار گفتمانشون شدم و مشکلاتشون رو خوندم و از خودم خجالت کشیدم،همیشه معتقدم که کسایی که مشکل جسمی دارن روح قوی ای دارن و چیزی که خیلی جالبه اعتقاد و توکل عجیبیه که اکثرشون به خدا دارن در صورتی که آدم انتظار داره اینا با این مشکلشون حتی از خدا نالان باشن!!!
البته در مورد خودم هم صدق می کنه وقتی مشکلی برام پیش میاد بیشتر ار قبل خدا رو به خودم نزدیک می دونم و این یه احساس خوبی بهم می ده که در شرایط عادی این حس نزدیکی به خدا رو تا این حد ندارم!
همیشه وقتی با یه معلول برخورد می کنم سعی  می کنم نگاهم بهشون عادی باشه که اونا فکر نکن از روی ترحم بهشون نگاه می کنم اما دیدم آدمایی که وقتی یه معلولی رو می بینن بخصوص اگه جوون باشه بلند بلند جلوشون شروع می کنن به صحبت که آخی اول جوونی ببین چی شده و ...
بد نیست اینجا هم سر بزنیم و تا حدودی با مشکلاتی که این عزیزان باهاش مواجه هستن  آشنا شیم و یاد بگیریم که چطور باید باهاشون برخورد کنیم و تو جامعه به اونا به عنوان یه عضو با توانایی های خاص خودشون نگاه کنیم و فقط ظاهر اونا رو نبینیم.

پ ن1:اینجوریا نیست که همیشه گریان و نالان باشم اتفاقاً بر عکس آدم شاد و شیطونیم اما خوب آدمیزاد دیگه یه موقعهایی پیش میاد!
پ ن2:خدایا ازت ممنونم به خاطر نشونه هات به خاطر درسهایی که غیر مستقیم بهم می دی به خاطر مسیرهایی که خودمم نمی دونم چطور و از کجا توشون قرار می گیرم به خاطر همه چیزهایی که بهم دادی و ندادی....دوست دارم.


نوشته شده در  شنبه 86/3/19ساعت  3:20 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

باران!ای امید جان بیداران بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد؟!

پ ن 1:خیلی خدا رو شاکرم که شمالیم و محیط و طبیعت اینجا عجیب واسه من ضروریه!
پ ن 2:سفر بودم مطلب واسه نوشتن زیاد دارم اما فعلاً حس نوشتن نیست باشه واسه بعد...


نوشته شده در  چهارشنبه 86/3/16ساعت  11:37 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

پارسال رفته بودم یکی از ادارات آموزش و پرورش نزدیک گرگان.وارد اداره شدم موقع اذان بود،یکی از کارمندا رو دیدم در حالی که جورابش دستش بود،نه که جورابش مچاله تو دستش باشه ها،نه،قسمت کش بالای جورابشو گرفته بود ،دستاشم هی اینور اونور می کرد،خودتون حدس بزنین دیگه جورابی که از صبح پای این آقا بوده چه بویی می تونه بده!(ایش چه پست بو داری شد!) پشت کفشش رو خوابونده بود،پاهاشو رو زمین می کشید و از ریش بلند نا مرتبش هم آب می چکید،دل و رودم داشت بالا میومد.
دیروز هم رفتم یکی از موسساتی که کلاسهای تقویتی برگزار می کنه می خواستم تقاضای کار بدم گفتند مسئولش داره نماز می خونه،منتظر شدم تا بیاد رو صندلی نشسته بودم دیدم یه خانم جوونی اومد جوراباش دستش،کفشش رو هم رو زمین می کشید اومد پشت میز نشست شروع کرد به جوراب پا کردن.خانم دیگه ای که اونجا بود بهش اشاره کرد و گفت مسئول ایشونن.با یه اکراهی نگاش کردم اصلاً دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم!
نمی دونم قصدشون از این کار چیه جدا از اینکه شخصیت خودشون رو زیر سوال می برن یه جورایی به ارباب رجوع هم به نظر من توهین می شه،فکر کن رفتی اونجا شیک پا رو پا انداختی نشستی این خانم میاد جلوت می شینه جوراب پاش می کنه!نمی تونن همون تو نماز خونه جوراب بپوشن بیان بیرون؟!یا اون آقا نمی تونست جورابشو بپوشه ،سر و صورتش رو خشک کنه؟!تنها دلیلی که می شه واسه کارشون پیدا کرد اینه که می خوان همه بفهمند اینا نماز خوندن!

پ ن:نمی دونم چرا بعضیا فکر می کنن واسه این که نشون بدن با دین و ایمانن باید شلخته و کثیف و با ریش بلند و نامرتب باشن.(به کسی توهین نشه گفتم بعضیا،چون خودم کم از اینجور آدما ندیدم.)

 


نوشته شده در  یکشنبه 86/2/30ساعت  1:43 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

تولد ناتی بود،با ما جون و ناتی و نوشی شام رفتیم بابا طاهر،بماند که کلی موقع شام خندیدیم بعد هم چون هوا خوب بود تصمیم گرفتیم کمی قدم بزنیم رفتیم رفتیم رفتیم تا رسیدیم به پارک کودک،عجیب هممون دلمون تاب می خواست اما شلوغ بود،همه تابها رو هم بچه ها اشغال کرده بودن.عین بچه ها رفتیم کنار تاب وایستادیم گردنمون رو کج کردیم،خلاصه بچه ها یکی یکی از تاب اومدن پایین و ما 4 تا هم یکی بعد از دیگری خوشحال و خندان سوار تاب شدیم کلی تاب خوردیم و خندیدم،کسی هم به کارمون کار نداشت بچه ها هم سمت تابی که ما سوار بودیم نیومدن،خلاصه بعد از کلی تاب سواری و چرت و پرت گفتن و خندیدن تصمیم گرفتیم که بریم،موقعی که داشتیم از پارک می رفتیم بیرون،برگشتم دیدم به!چه خبره آدم بزرگا،مامان بابا ها سوار تاب شدن کلی هم دارن کیف می کنن،عملاً اون شب اون تاب در تصرف بزرگسالان بود.

پی نوشت:دلم نمی خواد خودمو آدم بزرگ بدونم و قاطی دنیای اونا،خوشحالم هنوز هم از دیدن کارتون و برنامه کودک لذت می برم و هنوزم مثلاً اگه آقا گرگه،شنگول و منگول رو بخوره ناراحت می شم و اگه اینجور موقعها دیدین اشکمم در اومد اصلاً تعجب نکنین!
تو شیطنت و مسخره بازی (منظورم همون خل بازیه)هم اگه آب ببینم شناگر خوبیم بخصوص اگه ما جون و می جون هم باشن که دیگه کسی جلودارمون نیست!حتی وقتی 3 تایی به هم میفتیم کارایی می کنیم که اگه به یکی بگی هم آوا این کارو کرده و قسم هم بخوری باور نمی کنه،چون وقتی نقاب آدم بزرگا رو می زنم یه پارچه خانم می شم!و شما هم هیچ وقت باور نمی کنین این شیطنتها و بچه بازیها کار این آدمه که اینجور متین و خانم و با ظاهر جدی و مغرور روبروتون نشسته!اما این شیطنتها فقط و فقط در حضور نزدیکای درجه یکمه و یا آدمایی که خیلی خیلی بهشون نزدیک باشم.

پی نوشتک:خودمم نمی دونم از 2 نوشته بالا اولی پی نوشت بود یا دومی!!!


نوشته شده در  چهارشنبه 86/2/26ساعت  11:5 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
نمی دانم
مادر که می شوی
اوووف
مثال نقض
هجوم افکار
نوشتن
[عناوین آرشیوشده]