سفارش تبلیغ
صبا

بعد از مدتی بچه ها را برای بینایی سنجی بردیم، دکتر معاینه کرد و گفت عصب بیناییشان تشکیل نشده، دنیا  دور سرم چرخید، گفت این یک مشکلی است که در بچه هایی که نارس به دنیا  می آیند به وجود می آید، فقط یک چشم دردانه تا اندازه ای شرایطش خوب بود اما چشم دیگرش و چشمهای نازدانه مشکل داشت، دکتر وقتی نگرانی را در صورتم دید گفت نگران نباش ممکن است به مرور زمان خوب شوند، گفت این تکامل باید در رحم مادر روندش را طی می کرد اما حالا که زود به دنیا آمدند روندش بیشتر طول می کشد، پرسیدم در نهایت اگر خوب نشد چه کار باید کرد گفت هفته ای یک بار بچه ها را بیاور برای معاینه اگر روند رشدشان خوب بود و مشکلی نداشتند که هیچ در غیر اینصورت عملشان می کنیم...
خدا می داند چه حالی داشتم، به یکی از ان خانمها که در بیمارستان با هم بودیم زنگ زدم او هم گفت به بچه من هم همین را گفتند، می گفت دکتر عکسی را به او نشان داده عکس یک چشم که مردمکش سفید بود و گفته بود بچه ات ممکن است اینچنین شود، می گفت داخل مطب دکتر بیهوش شدم و از حال رفتم....

بردمشان شنوایی سنجی آنجا هم شنیدم که هیچ کدامشان گوششان عکس العمل خوبی به تن های مختلف صدا نشان نداده! از استرس داشتم خفه می شدم، خدایا این ها چه می گویند؟ چه بر سرم آمده؟!! خدایا من گفتم می خواهمشان، گفتم هر دویشان را می خواهم اما بارالها هر دویشان را سالم خواستم، خداوندا نکند زیادی اصرار کردم؟! نکند حکمتت نبودنشان بود و من زیادی خواسته بودم؟!! دلم می خواست هر دویشان را داشتم اما نه به قیمتی که فرزندانم تا آخر عمر اذیت شوند! مدتها دپرس بودم ، چه روزهایی بود، امید اصلا استرس نداشت یا شاید داشت و بروز نمی داد، همه اش می گفت امکان ندارد مشکلی داشته باشند می گفت ماه رمضان ماه مهمانی خدا بود و خدا این هدایا را به من که مهمانشم داد و امکان ندارد خدایا هدیه ای ناقص به بنده اش عنایت کند می کفت تو که بنده خدایی به من بگو اگر مهمانی به خانه ات بیاید بخواهی به او کادو بدهی مثلا ظرف آیا ظرف شکسته ای را کادو پیچ می کنی؟! تو که بنده ای با مهمانت چنین نمی کنی او که دیگر خداست... حرفهایش ارامم نمی کرد می گفتم من مثل تو ایمانم قوی نیست می گفتم یعنی چه این همه بچه هایی که ناقص به دنیا آمدند مثل آن بچه ای که با یک دست در بیمارستان به دنیا امده بود ان ها را چه می گویی؟! آنها هم هدیه خداوندند به پدر و مادرش پس چرا این چنینند؟! می گفت این ها جریانشان فرق می کند...

یادم است وقتی بچه ها به دنیا آمدند تا 15 روز وقت داشتیم برای شناسنامه اقدام کنیم روز پنجم امید رفت دنبال شناسنامه بچه ها، یکی از پرستارها گفته بود چند روز دیگر صبر کنید اگر ماندند اقدام کنید، اطرافیان هم کم و بیش همین را می گفتند، که شناسنامه بگیرید و نمانند بیشتر اذیت می شوید، دلم برای امید می سوخت همه پدرها با چه ذوق و شوقی برای شناسنامه بچه هایشان اقدام می کردند اما او...گفتم امید می خواهی کمی صبر کنیم محکم و قوی بدون کوچکترین شکی گفت نه همین امروز برای گرفتن شناسنامه اقدام می کنم، صورتش را برگرداند به طرفم و به چشمانم نگاه کرد و گفت به عزت خدا قسم می خورم این بچه ها برایمان می مانند، گریه ام گرفته بود گفتم برو عزیزم، در دل گفتم خدایا خودت این همه امید امیدم را ناامید نکن...

شکر خدا بار آخر که بچه ها را برای بینایی سنجی بردم مشکلشان برطرف شده بود و شنوایی سنجی هم فعلا راضی بود و گفت دوباره 2 سالگی بیاورشان...

بچه ها فعلا اوضاعشان خوب است، وزنشان کم است، بد غذا می خورند اما همین که سالمند شکر، من هم مثل همه مادرها دغدغه ام این دو فرشته کوچکند، زندگی با تمام خوبی ها و بدیهایش در جریان است با بزرگش شدنشان و پیشرفت کارهایشان ذوق می کنم با مریضیهاشان دلم می گیرد و می ترسم مثل آن سری که هر دویشان سرمای سختی خورده بودند و همه اش سرفه می کردند و من نازدانه را بردم بیمارستان و تا ساعت 3 صبح در آغوشم بود تا بخور سالبوتامول استفاده کند و نفسش بهتر شود....

یاد گرفتم قوی باشم، یک مادر باید قوی باشد، ان روزهای سخت تجربه خوبی برایم بود، فهمیدم چقدر می توانم قوی باشم، ما آدمها خوب می توانیم خودمان را با شرایط وفق دهیم، فهمیدم خانواده ام یک حامی بزرگ برایم هستند، فهمیدم مادرم بهترین مادر دنیاست، فهمیدم امیدم آن قدر محکم است که بشود یک عمر به شانه های مردانه اش تکیه کرد، فهمیدم قدری پیش امام رضا آبرو دارم که صدایم را شنید، فهمیدم خدایم همین نزدیکیست لای این شب بوها .... پای آن سرو بلند...


نوشته شده در  چهارشنبه 91/4/28ساعت  12:33 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

بچه ها را آوردیم خانه و مراقبتهای سخت داخل خانه شروع شد، هر وقت می خواستیم به بچه ها دست بزنیم دستهایمان را می شستیم، بس دستهایم را شسته بودم پوستش بسیار خشک و حساس شده بود.
بچه هایم برای شیر گریه نمی کردند ضعیفتر از آن بودند که صدایشان در آید، خیلی از خانمها وقتی نوزادشان شبها برای شیر گریه می کنند کلی غر می زنند که باید از خواب شبشان بزنند و به بچه شیر بدهند بارها در اتاق مادران شاهد این صحنه بودم اما من ساعت کوک می کردم که یک وقت یادم نرود ساعت شیرشان است.
بچه ها چون خیلی کوچک بودند بد قرار گرفتن سرشان ممکن بود باعث خفه شدنشان شود این بود که من و مامی و امید شبها نوبتی بیدار می ماندیم و این داستان تا 6 ماهگی بچه ها ادامه داشت، بماند که بعضی شبها به خاطر کولیک بچه ها تا 5 یا 6 صبح بیدار بودند! از بیخوابی زیاد زیر چشمهایم حسابی گود افتاده بود...
یک شب مامی پیش بچه ها بود و من خوابیده بودم با صدای مامی از خواب بیدار شدم وحشتزده به سمت اتاق بچه ها دویدم دردانه بغل مامان بود و کبود شده بود، دستم می لرزید، دهانم را برای تنفس مصنوعی روی دهان و بینی اش گذاشتم دیدم تاثیر ندارد راه تنفسی اش مسدود بود شیر را آسپیره کرده بود از دهان و بینی اش شیر می آمد بیرون هیچ وسیله ای نداشتم که به دادش برسم نمی دانستم چه کار کنم دوباره دهانم را جلوی دهان و بینی اش گذاشتم و خواستم ترشحات داخل بینی و دهانش را به داخل دهانم بکشم که بتواند نفس بکشد تاثیری نداشت دویدم سمت خانه همسایه واحد بغلی خانم الف، اخر او در ان آی سی یو کار می کرد و می توانست به دادم برسد، ساعت 3 نصفه شب بود، سراسیمه امد با پوآر ترشحات داخل بینی و دهان دردانه را خالی کرد و دردانه خوب شد، گفت حتما برای بچه ها دستگاه اکسیژن بگیر، چه بر من گذشت بماند، دیگر از آن شب هر بار که دردانه شیر می خورد هر بار که بالا می اورد من می مردم و زنده می شدم که نکند دوباره ان حادثه تکرار شود، به دکتر بچه ها جریان را گفتم، گفت چاره ای تسین طبیعیست معمولا هم این جور موقعها خدا خودش به دادشان می رسد و من مانده بودم که بچه ای که انجور کبود شده بود و اگر خانم الف نبود من نمی دانستم چه خاکی بر سر بریزم چه چیزش طبیعیست!!!
فردایش با امید رفتیم دستگاه اکسیژن گرفتیم، بیدار خوابی های بچه ها، جیغ هایشان و بالا اوردنهایشان ادامه داشت و یکبار دیگر دردانه حالش بد شد دوبار بعد از شیر خوردن بالا اورد و آن صحنه ها تکرار شد اما این بار شدتش کمتر بود و باز هم خانم الف کمکمان کرد که امیدوارم خدا همیشه کمکش باشد...
نوبت واکسن دو ماهگی بچه ها بود، واکسنشان را زدیم، ان روز فهمیدم بیمارستان کوتاهی کرده و یک نوبت واکسن هپاتیت بچه ها را نزده! وقتی واکسنشان را زدیم از شدت درد چنان جیغی کشیدند که من تا ان روز از انها نشنیده بودم دلم آتش گرفت، بچه ها را اوردیم خانه هر بار که تکان می خوردند جیغشان به هوا می رفت ، این شد که من و مامی بچه ها را بغل کردیم و پاهایشان را با دست نگاه داشتیم تا تکان ندهند و کمی آرام بگیرند، این کار جواب داد و بلاخره خوابیدند و من و مامی 4 ساعت تمام بچه ها را همان جور بغل کرده بودم تمام بدنم مور مور می شد و خواب رفته بود اما دلمان خوش باد که دخترا آرامند، ؟آن روز هر کدامشان 5 بار بالا آوردند...
یک شب  دردانه دوباره بعد از بالا آوردن کبود شد، دوباره خانم الف امد همه داخل اتاق بودیم، دلم خوش بود که به کارش وارد است و مثل دفعه های قبل دردانه زود خوب می شود اما...اما خانم الف پوآر را داخل دهانش کرد بعد در آورد و پرت کر و گفت این کار نمی کند یکی دیگه ، من 4، 5 تا پوآر در خانه داشتم اما هر کدامشان را گرفت دوباره پرت می کرد و می گفت این خوب نمی کشد دردانه حالش بد و بد تر می شد با هر سختی بود با یکی از پو آر ها سعی کرد ترشحات دهان دردانه را خالی کند، بس پوآر به دهانش و حلقش خورده بود که خون می امد هر بار که ترشحات را از داخل دهانش روی ملحفه تخت خالی می کرد مقداری خون هم همراهش می امد و ملحفه خونی شده بود دردانه در دگیر تقلا نمی کرد، جانی برایش نمانده بود، پدر جون هم بالای سرش بود و اکسیژن را نزذیک بینی اش نگاه داشته بود، دگیر تاب دیدن ان صحنه را نداشتم از اتاق امدم بیرون داخل سالن سرم را روی زمین گذاشتم و گریه می کردم و از خدا دردانه ام را می خواستم صدای خانم الف را شنیدم آرام به پدر جون گفت دیگه نفس نمی کشه من شندیم، نفس من هم بند امد، اما انها تلاششان را کردند دردانه دوباره برگشت اما رنگش مثل گچ بود...من زنگ زدم 115 و گفتند که ماشین ندارند وقتی خواهرم شنید زنگ زد و گفت یا یک امبولانس می فرستی یا یک بلایی سرت می آورم، تا امبولانس بیاید من مردم و زنده شدم آمدند اما .کار خاصی نکردند کار اصلی را خانم الف کرد که تا عمر دارم هیچ وقت لطفش را فراموش نمی کنم امیدوارم هیچ وقت روز بد نبیند...
دردانه را بغل گرفته بودم خدا یکبار دیگر به من بخشیده بودش دادمش بغل مامی، چیزی داخل گلویم بود داخل سینه ام، داخل قلبم، چشمم که به خونهای روی ملحفه افتاد دیگر نتوانشتم تحمل کنم جیغ می کشیدم دیوانه شده بودم مامی درکم کرد همه درکم کردند بچه ها را بغل کردند و بردند بیرون از اتاق، من و امید ماندیم، من جیغ می کشیدم، ضجه می زدم نفسم بالا نمی امد امید بغلم کرد داد زدم تا کی؟ چه قدر باید صبور باشم؟ چه قدر باید تحمل کنم؟ امید نمی توانم به خدا نمی توااااااااااااااااانم، کم اوردم از طاقتم خارج است، می گفتم و های های در آغوش امید گریه می کردم امید اول دلداریم می داد، اما می دانستم در دل او هم آشوب است او هم با من هم صدا شده بود و در اغوش هم گریه می کردیم امید از شدت گریه به نفس نفس افتاده بود برای اینکه آرام بگیرد من خودم را کنترل کردم ، دوست داشتم گریه کند چون تمام این مدت من گریه کرده بودم و او نگاه کرده بود و غصه خورده بود و دلداری داده بود و در خودش ریخته بود، دوست داشتم خالی شود... 
فردایش رفتیم ساکشن برقی خریدیم که دیگر به آن پوآرهای لعنتی اعنباری نبود، اتاقمان مثل بیمارستان مجهز شده بود! همش وحشت داشتم، ساکشن برقی را آماده گذاشتم بودم مرتب چک می کردم ببینم درست کار می کند یا نه، یه چند باری از ان استفاده کردیم اما خیلی جدی و خطرناک نبود اما ان شب لعنتی...خدا برای هیچ کس پیش نیاورد...


نوشته شده در  یکشنبه 91/4/25ساعت  12:44 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

بعضی از چیزها را در بیمارستان یادم رفت بنویسم، یادم رفت بنویسم که

- نازدانه بارها و بارها در حین شیر خوردن در آغوشم کبود شد و من دل باد دادم و پرستارها به دادم رسیدند. قطعا شماهایی که مادر هستید می فهمید من چه می گویم؟ هان؟!

- امید بعضی شبها افطارش را می گرفت می آمد بیمارستان با هم غذا بخوریم یک شب زنگ زد، از اتاق مادران بیا بیرون من آمده ام، همان شبی بود که مادرش کلی مهمان داشت برای افطار، اما امید آمده بود پیش من و من چه قدر به بودنش احتیاج داشتم، رفتم بیرون اما امید را جلوی در اتاق مادران ندیدم، آرام آرام حرکت کردم به سمت در ورودی بیمارستان دیدم امید انجاست غذا به دست دارد با نگهبان صحبت می کند گردنش را کج کرده بود، عصبانی شده بودم، بمیرم که به خاطر من مجبوری جلوی هر کس و ناکس گردن کج کنی، آمد گفتم چه می گفت لبخندی زد و گفت هیچی و من فهمیدم مَردم غرورش درد آمده است...

- دکتر روزهای آخر ترخیص بچه ها گفت می توانی یکی را بیاوری بیمارستان که هم کمکت باشد و هم با نحوه نگهداری از بچه ها آشنا شود، مامی آمد دو شب آخر را پیشم بود فدایش شوم او هم آمده بود اتاق مادران، چه قدر هوایم را داشت حتما پستی درباره او و بزرگیها و مهربانی هایش خواهم نوشت که به حق، مادری را در حقم تمام کرد او که نمی دانم اگر حمایتهایش، امید دادنهایش، دلگرمیهایش و کمکهایش نبود من الان در چه حال و روزی بودم ، خاک پاتم مامی خوبم.....مامی با من آمد پست تا یاد بگیرد چطور باید به این کوچولوها با سرنگ شیر بدهد، یاد بگیرد چطور پوشکشان را عوض کند، چطور به آنها دارو بدهد، یادم است دفعه اول که آمد می ترسید بچه ها را بغل کند هیچ کار نکرد و فقط نگاه کرد، من ناگهان خودم را باختم، ترسیدم، شب، قبل خواب آرام گریه کردم گفتم خدایا من تنهام، مامی از عهده این بچه ها بر نمی آید در این راه من تنهام، هیچ کمکی غیر از تو ندارم، دستم را بگیر کمکم کن قوی باشم و از عهده همه کارهایشان به تنهایی برآیم...اما از فردای آن روز مامی دیگر ترسش ریخته بود و پا به پای من برای بچه هایم تا به امروز زحمت کشید، خدایا در پناه خدایی خودت حفظش کن..

- دکتر گفته بود هیچ کس غیر از خودت و مامی حق ارتباط با بچه ها را ندارد، در خانه هم باید داخل یک اتاق قرنطینه باشند و رفت و امد به کل تعطیل تا وقتی حالشان بهتر شود و وزنشان به 4،5 کیلو برسد...

- در بیمارستان داشتم با یکی از پرستارها صحبت می کردم در مورد نحوه نگهداری  بچه ها و اینکه در شرایط اضطراری باید چه کارهایی انجام دهم که یکی دیگر از پرستارها گفت بگذار خیالت را راحت کنم بچه هایی که از اینجا ترخیص می شوند نهایت تا یک هفته بعد دوباره بیمارستانی می شوند و باید به بیمارستان اطفال مراجعه کنی من هاج و واج نگاهش می کردم، دلم خالی شد، اما پرستاری که دوستم هم بود گفت نه حرفش را گوش نده بستگی به نحوه نگهداری شما دارد و رعایت بهداشت چیزی که این می گوید در مورد خانواده هایی است که مراعات نمی کنند نه تو و مادرت، مطمئن باش تو می توانی و از عهده اش بر می آیی، خدا حفظش کند.

- پرستاری در پست بود که خیلی بد اخلاق بود بعد از اینکه فهمید من در همان دانشگاهی تدریس می کنم که شوهرش دانشجو هست، ادبش را گرد کرد! و کاغذی دستم داد که نام اساتید شوهرش بود تا برای شوهرش نمره بگیرم!!

- آنقدر از دست و پای بچه ها رگ گرفته بودند دیگر جایی نمانده بود این بود که یک روز که رفتم پیش نازدانه دیدم بالای سرش را تراشیدند و سرم را داخل سرش زدند، دلم به درد آمد، دلم خوش بود به اینکه دستی به سرش بکشم و نوازشش کنم، از آن هم محروم شدم، موقع رگ گرفتن از بچه ها از اتاق بیرونم می کردند اما صدای گریه هایشان را می شنیدم و فلبم آتش می گرفت، یکبار داشت از دردانه رگ می گرفت دردانه همینطور گریه می کرد و حیغ می کشید صدای پرستار را شنیدم دیگر رگ ندارد، من پشت در گریه می کردم که لعنتی خوب از سرش رگ بگیرید لااقل انقدر زجر نمی کشد دلبندم، تمام دست و پای دخترکانم سوراخ شده بود، خدایا! کوچولو های من تا چشم باز کردند درد کشیدند و زجر کشیدند و 42 روز در بیمارستان بودند، بار الها! کاری کن همیشه سلامت باشند و هیچگاه دیگر بیمارستانی نشوند (البته به جز زایمانهایشان! الهی فدایشان بشوم من)

-  دوستم می گویی آمین؟   

 


نوشته شده در  پنج شنبه 91/4/22ساعت  10:5 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

زنگ زدند و گفتند وسایلت را جمع کن بیا بیمارستان از امشب باید پیش بچه ات(نازدانه) بمانی و خودت به او شیر بدهی،سریع وسایلم را جمع کردم و رفتم بیمارستان...اتاق مادران، یک اتاق با حدود 20 صندلی که از همان صندلی ها برای خواب هم استفاده می کردیم،صندلی های کشویی کوچک که بعضی از خانمها که چاق بودند به سختی داخلش جا می شدند...
وارد اتاق شدم هر کس روی تختش بود و مشغول خودش، بوی غذاهای مختلف در هم آمیخته شده بود و حالم را بد کرده بود ، آدمهایی که اصلا نمی توانستم به عنوان هم اتاقی قبولشان کنم نگاهی انداختم و صندلی خالی پیدا کردم و وسایلم را گذاشتم...در آن زندان چیزهایی دیدم که حالم را بد می کرد آدمهایی که تمیزی، فرهنگ و ... برایشان واژه ای غریب بود، باورتان می شود بگویم یکی از آن خانمها رفته بود داخل دستشویی، حمام کند چون خانه شان روستا بود و نمی توانست تا آنجا برود، داخل دستشویی هم توالت فرنگی نبود (که البته اگر هم بود با این آدمهای کثیف من عمرا از آن استفاده می کردم) و این برای من یعنی عذابی علیم!
وسایلم را گذاشتم و رفتم پیش نازدانه،بغلش کردم به خودم فشردمش، شروع شیر خوردنش هم زمان شد با اذان مغرب شب قدر...شیر خوردن نازدانه، صدای اذان و اشکهای من...
شیر که خورد،پوشکش را با ناشی گری عوض کردم و رفتم به دردانه هم سر زدم، اما او هنوز در ان آی سی یو بستری بود و نمی توانستم به او شیر بدهم. دخترکم ورم کرده بود و رنگ پوستش شدیدا سرخ شده بود ، ورمش به خاطر عفونت بود و سرخی اش به خاطر خونی بود که به خاطر کم خونی اش دریافت کرده بود..
چه قدر دلم می خواست آن شب در مراسم شب قدر شرکت می کردم صدای قران و دعا فضای حیاط بیمارستان را پر کرده بود، وارد اتاق مادران شدم روی تختم(صندلی ام!) دراز کشیدم تختها آنقدر کنار هم بود که بوی عرق خانم تخت بغلی حالم را بد کرده بود! قرآن کوچکی با خود برده بودم خواستم بخوانمش که خانمی چراغ را خاموش کرد و گفت که می خواهد بخوابد! آنجا همینطور بود هر وقت دلشان می خواست هر کار که دوست داشتند می کردند، بلند بلند حرف می زدند، نصف شب چراغ را روشن می کردند و ...انقدر آنجا اذیت شدم، مامی با یکی از همکارانش در آنجا صحبت کرد که به من جای دیگری بدهند او هم گفت یک اتاق هست با یک تخت می تواند برود آنجا، اما آنجا تنهاست و بهتر است همینجا بماند برای روحیه اش ، راستش خودم هم می ترسیدم همین شد که نرفتم...
روزها گذشت و من زجر کشیدم و گریه کردم و شاهد خوب و بد شدن حال دخترکانم بودم.
.
.
.
.
ناردانه کم کم داشت روبراه می شد یکی از پرستارها به من گفت این بچه ات را ببر تادچار عفونت بیمارستان نشود، تصمیمم را گرفته بودم فردا صبح ببرمش، با دکتر هم صحبت کردم، خدا می داند چه قدر خوشحال بودم و چه قدر هیجان داشتم، غروب رفتم پیش نازدانه وارد اتاق که شدم دیدم زیر دستگاه اکسیژن است، خدا می داند چه بر من گذشت دیوانه شده بودم دیگر طاقت نداشتم بد شدن حال بچه ها، ضعیف شدن خودم ، بد بودن شرایط بیمارستان همه جوره زیر فشار بودم زنگ زدم به امید، گریه می کردم امید ترسیده بود گفتم می خواهم بروم مشهد، همین امشب گفت کار دارد گفتم تنها می روم باید بروم باید برووووووووووووووووم نمی توانم نمی تواااااااااااااااانم گفت ببینم چه کار می توانم بکنم...
شب با امید راهی مشهد شدیم از گرگان که حرکت کردیم انگار قلبم را جا گذاشته بودم تمام فکر و خیالم آنجا بود یعنی تا برگردم چه می شود؟...دلم برایشان تنگ شده بود حتی برای عوض کردن پوشکشان !
رفتیم حرم از امید جدا شدم و رفتم سمت ضریح مطمئن بودم حالم خیلی بد می شود مطمئن بودم آنجا از گریه بیهوش می شوم اما به امید نگفتم تا نگران نشود...چشمم که به ضریح افتاد آرام شدم گریه ام نگرفت بر عکس همیشه ! آرام آرام مثل ادمی که هیچ غمی ندارد، در و دیوار و سقف را نگاه می کردم حتی دلم نمی خواست دعا کنم فقط دلم می خواست نگاه کنم دلم آرامش می خواست....
شبش هم آنجا مراسم دعای توسل بود شرکت کردیم سرم را از بی حالی به شانه امید تکیه داده بودم و دعا می خواندم گریه می کردم به اسم امام رضا که رسید های های اشک می ریختم...شب عید فطر هم مشهد بودیم چه شبی بوووووووووووووووود چه قدر دعا کردم.
فردایش یکی از هم اتاقی های اتاق مادران زنگ زد که من و خانوم فلانی بچه هایمان مرخص شدند، چقدر برایشان خوشحال شدم...تنها این دو نفر بودند که کمی با آنها صمیمی شده بودم، هم خودمان هم اتاقی بودیم هم بچه هایمان با هم داخل پست بودند...یادم است شبها وقت شیر دادنهایمان را طوری تنظیم می کردیم که هر بار حداقل یک نفرمان داخل پست باشد و هوای بچه های هم دیگر را داشتیم، آخر، شبها چند باری پیش آمده بود که رفته بودیم پست و پرستاری آنجا نبود!!البته به پرستارهای اتاق روبرو می سپردند هوای بچه ها را داشته باشند اما عادت بدی که پرستارهی پست داشتند این بود که آلارم دستگاهها را سایلنت می کردند و من نمی دانم چه طور پرستار اتاق روبرو می توانست متوجه بدحالی ناگهانی یکی از بچه ها شود!
یادم است یکبار داخل اتاق بودم کارهای نازدانه را انجام دادم و خواستم بروم، دیدم پرستار رفته بیرون و نیست، ترسیدم همانجا ماندم تا بیاید در حال پوشیدن مانتو بودم و چشمم بر حسب عادت به اعداد و ارقام بالای سر نازدانه بود دیدم علائم حیاتی اش دارد همینطور کم می شود ضربان قلب و تنفس اما چون آلارم سایلنت بود صدایش در نمی امد با جیغ و داد پرستار اتاق روبرو را صدا کردم و آمدند و به دادم رسیدند  خدا به من رحم کرد اگر ان لحظه انجا نبودم نمی دانم چه می شد به مسئول بخش گفتم خانوم من برای این بچه ها خیلی سختی کشیدم نمی توانم ببینم به خاطر سهل انگاری پرسنل شما اتفاقی برایشان بیفتد او هم به همه تذکر داد هیچ کس حق سایلنت کردن آلارم ها را ندارد...
از مشهد برگشتیم، دردانه حالش بد بود و نازدانه بهتر شده بود پرستاری آمد پیشم و گفت از من نشنیده بگیر اما نازدانه را ببر عفونت بیمارستانی می گیرد حالش مثل دردانه می شود ها! از من گفتن، لااقل او را ببر که لااقل یکی از آنها برایت بماند!!! نگاهی به دردانه انداختم قلبم تیر کشید، چه می گوید؟ آمدم داخل اتاق مادران گریه می کردم نمی دانستم چه کار کنم اگر نازدانه را ببرم دردانه چی؟ ذوق و شوق داشتم برای بردن نازدانه اما اگر مثل ان شب حالش بد شود من که تجهیزات بیمارستان را ندارم چه کار کنم؟...
مدتی گذشت شرایط بچه ها رو به بهبودی بود دلم می گفت دردانه ام هم خوب می شود، خوب شد و مرخص شدند با هم ... ذوق و شوق خانه رفتن یک طرف استرس نگاه داشتن دو کوچولوی ضعیف و مراقبتهای خاصی که احتیاج داشتند یک طرف...چه روزهایی بود...
مامی و پرستار، بچه ها را حاضر کردند و ما بعد از 42 روز در بیمارستان ماندن راهی خانه شدیم ...مامی بچه ها را برد حمام بعد هم من دوش گرفتم داخل اتاق روی تخت دراز کشیدم وسط دخترکانم نوبتی بغلشان می کردم و دمر روی سینه ام می گذاشتمشان، چه آرامشی بود اما نمی دانستم این آرامش قبل از طوفان است...


نوشته شده در  سه شنبه 91/4/20ساعت  12:16 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

وارد بخش که می شدم صدای سنسورهایی که به بچه ها وصل بود دیوانه ام می کرد، خیر سرم بس پرس و جو کرده بودم، می دانستم هر کدام از سنسورها کارشان چیست و چه زمانی آلارمی که می زنند خطرناک است، می دانستم اعدادی که نشان می دهد مفهومش چیست و همین آزارم می داد، تمام مدت که پیش بچه ها بودم چشمم به آن سنسورهای لعنتی بود، وقتی می آمدم خانه تا ساعتها صدای سنسورها توی سرم بود و اذیتم می کرد.
یک روز که رفته بودم ببینمشان، دکترشان گفت از دفعه بعد حتما در آغوش بگیرشان، تماس پوستی مادر و نوزاد در بهبود نوزاد خیلی موثر هست...خدای  ی ی ی ی من یعنی می توانم بغلشان کنم؟! یعنی می توانم بعد از 2 هفته عزیزانم را در آغوش بگیرم؟!
دفعه بعد را با مادرم رفتم، آمده بود مادری ام را ببیند! آمده بود در آغوش کشیدن فرزندانم را ببیند...پرستاری آمد و به من یاد داد چه کار کنم، باید لباس جلو باز می پوشیدم، یک پارچه ای که نامش "آغوش" بود و چهار بند داشت ، دو بندش دور گردن بسته می شد و دو بندش دور کمر و نوزاد داخلش قرار می گرفت و اینچنین مادر و نوزاد تماس پوستی با هم داشتند. در ضمن برای رعایت بهداشت باید گان هم می پوشیدم که جنسش آنقدر بیخود بود که در آن هوای گرم تابستان بیشتر آتشم می زد! کنار تختشان هم که می نشستم و بالای تختشان برای تنظیم حرارت بدن نوزاد یک وارمر وجود داشت و اینکه بعد از زایمان تعرق آدم زیاد می شود فکر کن دیگر چه خبر بود وقتی می آمدم خانه تمام لباسم خیس بود و باید دوش می گرفتم.
آماده شدم و دردانه ام را در آغوش گرفتم، هیجانی همراه با ترس،ترس به خاطر کوچک بودنش و سرم و سنسوری که به دست و پایش وصل بود، سرش را روی سینه ام گذاشته و خوابیده بود، پرستار آمد نگاهش کرد و گفت چه آرامشی دارد، مانیتور را نگاه کن تمام علائم حیاتی اش کاملا نرمال است دارد حالش را می برد...بعدها آن پرستار یکی از دوستانم شد...
بعد رفتم سر وقت نازدانه ام و او را هم در آغوش گرفتم، هر وقت بالای سر نازدانه می رفتم  صدایش می کردم گریه می کرد، هنوزم اینچنین است هر وقت چشمش به من می افتد گریه اش شروع می شود و آنقدر ادامه دار می شود تا بغلش کنم...
خلاصه کار هر روزم بود می رفتم بیمارستان 1ساعت و نیم، دردانه را بغل می کردم و 1 ساعت و نیم نازدانه، تمام مدت هم برایشان قرآن می خواندم و قربان صدقه شان می رفتم. آنقدر روی صندلی می نشستم که کمرم درد می گرفت و پشتم تیر می کشید.یکی از خدمه  آنجا به من گفت مادر نمونه ای هستی مادران دیگر که یک بچه شان اینجاست نیم ساعت بغلش می کنن خسته می شوند و می روند اما تو 3 ساعت اینجایی تازه بعضی وقتها هم دو بار می آیی و بغلشان می کنی...در دل گفتم از تمام وظایف مادری تنها کاری که می توانم برایشان انجام دهم همین است چطور از آنها دریغ کنم...
یک شب که وارد بخش شدم نوزادی را دیدم که داخل پارچه سبزی پیچیده بودنش، پر کشیده بود.دلم لرزید، اشک ریختم دیده بودمش، کار هر روزم بود،بالای سر همه شان می رفتم و حضور و غیاب می کردم! اگر یکی از نوزادان بخش نبود خبرش را از پرستارها می گرفتم اگر می گفتند رفته بخش پست(به ضم پ)-بخشی که وقتی نوزادان ان آی سی یو کمی بهتر می شدند به انجا منتقل می شدند-خوشحال می شدم اما اگر می گفتند که ...
فردا صبح داخل ان آی سی یو بودم، دردانه بغلم بود که پدر آن نوزاد آمد داخل شیشه ای برایش شیر آورده بود هنوز نمی دانست که فرشته اش پر کشیده وقتی به او گفتند هاج و واج مانده بود ناخود آگاه دردانه ام را به خودم فشردم، لحظه سختی بود، یعنی ممکن بود روزی ....نهههههه خدایااااااااااا من را با عزیزانم امتحان نکن...خدایا تاب نمی اورم...خدایا هر دویشان را می خواهم ،می دانم راه سختی در پیش دارم اما از تو هر دویشان را می خواهم...
یک روز وقی وارد ان آی سی یو شدم دیدم جای نازدانه، نوزاد دیگری را گذاشته بودند تمام بدنم می لرزید، می ترسیدم سوال کنم، دست و پایم شل شده بود با صدای لرزان پرسیدم که دخترکم؟! گفتند رفته پست...خدایااااااا شکرت ،ممنونم، گرچه می گفتند هنوز هیچ چیز معلوم نیست، گرچه می گفتند که نوزادان نارس هر ان ممکن است حالشان بد شود، گرچه هر بار دلم را خالی می کردند که دل نبندم به دخترکانم، گرچه امیدی به من نمی دادند...اما این انتقال برایم امید بود، امید به بهبودی، امید به خلاص شدن از این بیمارستان لعنتی...

شب قدر بود که از بیمارستان زنگ زدند و گفتند ...


نوشته شده در  شنبه 91/4/3ساعت  12:24 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

دیدمشان، آرام داخل انکوباتور خوابیده بودند، بالای سرشان رفتم، اشک امانم نمی داد تمام شالم خیس شده بود، صدایشان می کردم، قربان صدقه شان می رفتم، بالای سر هر کدامشان که رفتم با شنیدن صدایم گریه کردند، نمی دانم، اتفاقی بود یا آنقدر در دوران جنینی صدایم را شنیده بودند صدایم را می شناختند...
مامی و ما جان هم جلوی در گریه می کردند، پرستاری آمد دستم را گرفت و گفت بالای سر بچه ها گریه نکن...
سوار ماشین شدم و به سمت خانه روانه شدیم آنجا جلوی پایم گوسفند کشتند، دلم برای حیوان بیچاره سوخت، اینکه بدون فرزندانم آمده بودم خانه و آنها در بیمارستان بودند با آینده ای نا معلوم، جگرم را آتش می زد...
شب شد، خوابم نمی برد،از این پهلو به آن پهلو، اما از خواب خبری نبود، امید متوجه بی قراری ام شد، صورتش را سمت من چرخاند و شروع کرد به نوازش موهایم، سرم را روی سینه اش گذاشتم، ناگهان بغضم ترکید و شروع کردم به گفتن، گفتن آن چیزهایی که جمع شده بود در بغضم در قلبم در تمام وجودم، گفتم، گفتم دلم می خواست آن لحظه ناب که دخترکان را بغلت میدهند ببینم( بارها به خواهری گفته بودم یادت باشد آن لحظه از امید فیلم بگیری) دلم می خواست الان کنارم بودند، دلم می خواست در آغوش می گرفتمشان ، می گفتم و اشک می ریختم و امید دلداریم می داد، ...حسرت خیلی چیزها به دلم ماند...  
شب را با استرس گذراندم منتظر بودم تا صبح شود تا خبری از عزیزانم بشنوم، خدایا! یعنی هنوز دارمشان؟ از من نگرفتیشان؟
اول صبح زنگ زدم بیمارستان گفتند همانجور هستند فرقی نکرده اند...
دفتری داشتم که خاطرات دوران بارداری ام را می نوشتم، نگاهی به دفترم انداختم و به آرزوهایی که آنجا ثبتشان کرده بودم و هنوز هیچ کدامشان تحققق پیدا نکرده بود،داشتم دیوانه می شدم حالم خوب نبود روی یکی از صفحه های دفتر خاطراتم بزرگ نوشتم خدایااااااااا ازت معجزه می خوااااام و دفتر را پرت کرده ام به گوشه ای...
دوازده روز بعد از به دنیا آمدنشان از بیمارستان تماس گرفتند، من سر میز صبحانه نشسته بودم و مامی داشت با آنها صحبت می کرد، نفسم را حبس کردم که مانع شنیدن صحبتهایشان نشود، مامی تلفن را که قطع کرد چشمم به دهانش بود که چه می گوید...گفتند برایشان شیر بیاور ....خدااااااااااااااااااااااای من صورتم پر اشک شد سرم را روی میز گذاشتم و گریه کردم و خدا را شکر کردم ...به طرف بیمارستان حرکت کردم شیر را بردم، از پرستار خواستم بگذارد شیر خوردنشان را ببینم قبول کرد که ای کاش قبول نمی کرد...لوله ای داخل دهانش کردند و شیر را مستقیم داخل معده اش ریختند و من چه غصه دار شدم با دیدن این صحنه...
با آن حال و روزم، هر روز روزی دو بار می رفتم بیمارستان تا ببینمشان تا برایشان شیر ببرم، شیر را از 1 سی سی برایشان شروع کردند و وقتی معده شان آن مقدار را تحمل می کرد مقدار شیر را 1 سی سی بیشتر می کردند، هر روز قبل از رفتن زنگ می زدم در مورد مقدار شیر سوال می کردم هر بار که میزان شیر بیشتر می شد دنیایم رنگین تر می شد!
یک روز با ذوق و شوق زنگ زدم و گفتند یکی از آنها حالش بد شده و فعلا شیر به او نمی دهیم، گوشی را قطع کردم و زار زار گریه کردم و این جریان بارها و بارها تکرار شد و با هر بار زنگ زدنم دلم می لرزید که این بار چه می گویند آیا دوباره 1 سی سی شیر را شروع کرده اند؟!آخر شما نمی دانید 1 سی سی یعنی چقدر! یعنی خیلیییییییی یعنی زندگیییییییی یعنی بوددددددددن یعنی خوووووووووب بودن یعنی امییییییییییییید یعنی نازدانه ام یعنی دردانه ام...

ادامه دارد...


نوشته شده در  پنج شنبه 91/3/4ساعت  12:27 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

که متوجه شدم کیسه آب یکی از دوقلوها پاره شده، امید خوابیده بود، صدایش کردم  : "امید جان! فکر کنم بچه ها می خواهند به دنیا بیایند". هاج و واج من را نگاه کرد و سراسیمه حاضر شد، با امید و مامی رفتیم بیمارستان، آنجا هم حرفم را تایید کردند، بله، موقع به دنیا آمدنشان بود، گفتند برو روی تخت دراز بکش تا برای زایمان آماده بشوی، اجازه گرفتم برای یک لحظه بروم توی حیاط بیمارستان آخر امیدم آنجا بود، امید را دیدم توی حیاط راه می رفت و با چشمانی خیس چیزی زیر لب لب زمزمه می کرد صدایش کردم اشکهایش را پاک کرد و به سویم آمد..."امید، من دارم می روم برای زایمان برایم دعا کن، گوشت را بیاور ...دوستت دارم " خنده ی تلخی کرد و گفت "ما بیشتر"،بوسیدمش و رفتم...
روی شکمم برای نشان دادن ضربان قلب نی نی ها چیزی بستند، گوشم به صدای ضربان قلبشان بود مانیتور را نمی دیدم، نمی دانستم روی مانیتور چه خبر است اما صدای قلبشان امیدوارم می کرد...یک لحظه احساس کردم فقط یک صدای ضربان می شنوم پرستار را صدا زدم...گفت" ببین دخترم بذار رک بگویم اصلا به این بچه ها دل نبند تو هنوز خیلی جوانی و برای مادر شدن وقت داری" چیزی در وجودم فرو ریخت، پرستار دیگری داشت آنورتر با مامی صحبت می کرد " اگر سزارین نشود بهتر است حالا که بچه ها ممکن است برایش نمانند لااقل خودش زیر تیغ جراحی نرود تازه برای ریه بچه ها هم بهتر است طبیعی زایمان کند  "...خدای من اینها چه می گویند!!!
مامی دستانم را گرفت و موهایم را نوازش می کرد، سعی می کرد آرامم کند اما خودش نگاه نگرانی داشت...وقتی از من پرسیدند طبیعی یا سزارین؟ گفتم طبیعی ... دردم کم کم شروع شد و رفته رفته بیشتر می شد دیگر از درد ناله می کردم، صدایم در صدای فریاد خانم تخت بغلی گم بود! در همان حال برای همه دعا کردم بخصوص برای کسانی که در آرزوی فرزند هستند...چه قدر دل می خواست در آن لحظات امید کنارم بود، چه قدر به بودنش احتیاج داشتم...
ساعت 11:30، 11 مرداد دردانه ام به دنیا آمد و ساعت 11:32 نازدانه ام...جرات نکردم نگاهشان کنم می ترسیدم، اخر 7 ماهه بودند، می ترسیدم ناقص باشند و هنوز اعضای بدنشان کامل نشده باشد، ناگهان صدای ناله های ضعیفی شنیدم که هیچ شباهتی به صدای گریه نداشت، دلم طاقت نیاورد، نگاهشان کردم...مادر به قربانتان چه قدر شما کوچکید!!!
تمام مدتی که من در اتاق زایمان بودم خانواده خوبم و همسر مهربانم با چشمانی اشک آلود پشت در بیمارستان بودند.
من به بخش منتقل شدم و بچه ها به ان آی سی یو، چشمم که به مامی افتاد بغضم ترکید شروع کردم به گریه کردن، مامی و آن خدمه ای که من را به بخش آورد دلداری ام می دادند...اولین نفر ما جان آمد به دیدنم، با چشمانی قرمز و نگران، بعد امیدم با سبد گلی وارد شد و پدر جون و می جان و خانواده همسری ...در جواب تبریکشان مانده بودم چه بگویم؟!!!قدمهای نو رسیده مبارکم باشد؟!...همان قدمهایی که می گویند ممکن است هیچ گاه نبینمشان؟!...امید آمد در گوشم گفت" من در این ماه رمضان که سر سفره خدا مهمانیم عیدی ام را گرفتم دو تا فرشته"...جانم به قربانت که همیشه آرام جانمی...
از آنجا که در بیمارستان خیلی ها مامی را می شناختند، می آمدند عیادتم و دلداری ام می دادند که تو هنوز جوانی و وقت داری...یعنی اینکه بی خیال این دو بچه باش!!!
برای آنکه بخش ان آی سی یو بیمارستان دزیانی گرگان مجهز هست، آنجا زایمان کردم، اما از آنجایی که یک بیمارستان دولتی هست، همه جور آدمی آنجا بود و از اتاق خصوصی هم خبری نبود، به بخش که منتقل شدم دور وبرم را نگاه کردم، هر کدام مشغول فرزندانشان بودند...یکی بچه اش را در آغوش کشیده بود، یکی شیر می داد، یکی ...اما دستان من خالی بود و دلم پر...
تخت بغلی نوزادش داشت گریه می کرد ناگهان مادرش گفت "کوووووووفت چه قدر زر می زنی!"...پرسیدم فرزند چندمت است؟ گفت اول...گفتم روز اولیست که زایمان کرده ای، آن هم بچه اول آنوقت اینجور صحبت می کنی! چه طور می خواهی یک عمر بزرگش کنی!!!
سعی می کردم روحیه ام را حفظ کنم، می خندیدم، صحبت می کردم اما دلم...اما دلم...
شب شد همه خوابیده بودند مامی شب پیشم ماند او هم روی تخت خوابیده بود حالا زمانش بود، من بودم و او و بغضی که از صبح در گلویم بود و دردی که در سینه ام...آرام آرام اشک می ریختم دعا می کردم و اشک می ریختم بالشم خیس شده بود...گریه ام تبدیل به هق هق شده بود...
صبح، باز فیلم بازی می کردم! می خندیدم و در جواب سوالشان که آیا اصرار داری این بچه ها بمانند لبخند می زدم و می گفتم هر چه خدا بخواهد...مرخص شدم، وسایلم را جمع کردم، به امید گفتم می خواهم بروم بچه ها را ببینم، خواهر امید گفت نرو، با دیدنشان بی تاب تر می شوی، اذیت می شوی، اما دلم طاقت نیاورد به طرف بخش نوزادان رفتم در را باز کردم و وارد شدم، صدای گریه نوزادان در هم آمیخته بود، به سمت بخش ان آی سی یو رفتم، ضربان قلبم تند تندتر شده بود، خدایا این چه حالیست!!! تمام وجودم می لرزید، وارد شدم، مامی و ما جان جلوی در ایستاده بودند، از پرستار پرسیدم و او بچه ها را به من نشان داد قلبم داشت از حرکت می ایستاد...
جلو رفتم،دیدمشان... 

ادامه دارد...




نوشته شده در  پنج شنبه 90/11/20ساعت  10:9 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()


وقتی آن دو خط پر رنگ شد و فهمیدم باردارم تمام وجودم از هیجان می لرزید، آغوش امیدم مأمنی شد برای خالی کردن این هیجان و شریک شدن این شادی با او که عزیزترینم است، فردایش رفتم آزمایش دادم، جواب آزمایش هم مثبت شد، جواب را گرفتم و رفتم دکتر، آزمایش را دید گفت: بتایت کم است احتمال دارد سقط شود، خشکم زد چه قدر عمر شادمانی ام کوتاه بود!!
تازه 6 هفته باردار بودم که مجبور به انجام آن عمل شدم، بر من چه گذشت بماند...بعد از عمل و گرفتن جواب آزمایش، زندگی، دوباره روال عادی اش را داشت طی می کرد که یک روز دچار خونریزی شدم، دکتر برایم سونو نوشت، روی تخت سونوگرافی دراز کشیدم چشمم به دهان دکتر بود و دلم پر از آشوب،  یعنی سقط شده؟ یعنی عزیزی که برای آمدنش بال بال می زدم... ناگهان دکتر گفت: هر دویشان خوبند...خدااای من هر دو؟!! مامی با تعجب پرسید دوتا هستند؟ و دکتر تایید کرد. از سونو آمدم بیرون و به امید زنگ زدم وقتی گفتم بابای دو تا فرشته شده صدای نگرانش تبدیل به قهقهه ای شد از ته دل و گفت می دانستم! خداییش بارها به من گفته بود که دوقلو خواهم داشت ...
همانجا دعا کردم هر کس که سونو می آید با دلی خوش و لبی خندان آنجا را ترک کند...
ما جان و می جان و پدرجون هم خیلی خوشحال شدند...  خلاصه دکترم گفت باید استراحت داشته باشم بخصوص اینکه دوتا هم هستند، دیگر دانشگاه نرفتم و علیرغم اینکه 4 جلسه هم سر کلاس رفته بودم اما دانشگاه قبول کرد و استاد دیگری را آوردند و خانه نشین شدم آن هم من!
کم کم حالت تهوع دوران بارداری هم شروع شد آن هم شدید، قاعدتا باید وزنم بالا می رفت اما آنقدر حالت تهوعم شدید بود که 6 کیلو وزن کم کردم نمی توانستم چیزی بخورم حتی آب را هم بالا می آوردم، از بیحالی سرم گیج می رفت، مامی و امید دستم را می گرفتند که زمین نخورم
...
دکتر برایم سرم نوشت، من هم بد رگ، کلی دست و بالم کبود شده بود، آخرین باری که سرم زدم کلی گریه کردم، دلم شکسته بود. مامی و امید دلداریم می دادند...کل عید را خانه نشین بودم حتی 13 به در هم جایی نرفتم...
اول ماه رمضان بود، نماز صبح را خواندم و دراز کشیدم که ...

ادامه دارد.



نوشته شده در  یکشنبه 90/11/9ساعت  12:45 صبح  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()

آمدم نوشتم از روزهای سختی که گذراندم، اما همه اش پرید ...روزهایی که گاه خودم هم باور نمی کنم توانایی گذراندنش را داشتم، روزهایی که کابوسی بودند برایم، روزهایی که لحظه لحظه اش با اشک همراه بودند ...42 روز از زندگی من بدون حتی یک لبخند کوچک گذشت ، فرصت شود می آیم می نویسم آن روزهای سخت بی لبخند را.
بگذریم، مهم نیست ، مهم این است که من الان مادر دو تا پرنسس بند انگشتی هستم ، کوچولوهایی که برای پا گذاشتن به این دنیا خیلی عجله داشتند ..کوچولوهایی که معجزه زندگی ام شدند ...کوچولوهایی که نشانه ای شدند از بزرگی و عظمت پروردگارم، کوچولوهایی که هر بار نگاهشان می کنم ایمانم به قادر مطلق بودنش بیشتر می شود...


نوشته شده در  شنبه 90/8/7ساعت  3:40 عصر  توسط هم آوا 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
نمی دانم
مادر که می شوی
اوووف
مثال نقض
هجوم افکار
نوشتن
[عناوین آرشیوشده]